ولگردی در خیابان های چراغانی شده... :: بهاری از تبارر بهمن:)

بهاری از تبارر بهمن:)

اینجا بــــــــــــــــهـــار... با عقربه های تقدیر تیک تاک میگوید...!

ولگردی در خیابان های چراغانی شده...

بعد از ظهر که توی وبم میچرخیدم _بیکار بی عار!_ یهو مامان خانوم  از طبقه پایین صدام زد: بسه دختر!! چقدر وقتتو حروم اون وبلاگ کوفتیت میکنی!! من میخوام برم بیرون خرید اگه میخوای بیای زود باش!! منم از خدا خواسته از جام پریدم و سریع رفتم پایین... اما... اما... ظرفهای نشسته بود که دستمو میبوسید!! با سرعت هرچه تمام تر همه ظرفهارو _ خخخ گربه شور_ کردم و اماده شدم.. اول رفتیم صفائیه بعد از کلی گشتن تو پاساژ ها  بالاخره رفتیم تویه مسجد نماز خوندیم. بعد نماز دوباره به جستجو پرداختیم جهت پیدا کردن"مانتوی رویاهای مادرم" که البته نتونستیم مانتویی رو که باب سلیقه مادر جان باشه پیداکنیم و رفتیم طرفهای حرم.و در میان ازدحام و شلوغی جمعیت تنها دست لاغر وباریک برادرچهارساله ام بود که مرا به مادر متصل میکرد_ یعنی یه دستشو من سفت چسبیده بودم و اون یکی دستشو مامانم گرفته بود_ البته برادر بدجنس من هم کم نمی اورد وهی دستم را گاز میگرفت. _ تازگی هاداداشم هرچی ته سیگار رو زمین میبینه برش میداره نگاش میکنه میندازه زمین_ و در میان همان شلوغی چشمهای تیز بین برادرم به یکی از همان ته سیگار ها افتاد و گازی دردناک از دستم  گرفت و سریع خم شد تا سیگار را بردارد و همین کافی بود تا من گم شوم که خوشبختانه گم نشدم... یعنی نهایت ارادت مردم قم را میتوان به ایستگاه های نوشیدنی نه چندان خنک شامل_ اب _ شکر_ ابلیمو  خلاصه کرد!! تازه در مواردی هم دیده شد که فقط اب شکر میدادند!! دریغ از یک بستنی یا هر کوفت وزهر مار دیگری! - قضیه همون مفت باشه کوفت باشه ست- بس شربت خورده بودم شکمم صدای اب میداد. این اخراش دیگه هرکی بهم شربت تعارف میکرد با کلاس وافاده ی مخصوص خودم میگفتم: میل ندارم!! و اما ... اما.. رسیدیم به ایستگاه فلافل که صف ش خداییش از دیوار چین هم طولانی تر بود!! علی_برادرم_ نق میزد که من فلافل میخوام!! مامانم بالاخره راضی شد تا بره تو صف!! منم جلوی صف واستاده بودم. یه پسره ی گیر هم که انگار انتظامات اونجا بود با این پر هایی که خادمهای حرم دستشون میگیرن هی میزد به سرم میگفت خانم ته صف!! اعصابم ترکید سرش داد زدم: کی فلافل میخواد؟؟ منتظر مامانمم! پسره هم شرمنده عذر خواهی کرد رفت اونطرف. بالاخره مامانم از وسط صف اومد بیرون گفت ولش کن خیلی طولانیه! اما علی باز نق نق میکرد البته نه برای فلافل بلکه برای ترقه!!! میگفت ترهقه میخا!! منم بند کتونی هام باز شده بود خم شدم ببندمشون یه زن _ بیشعور نفهم - زد به ساق پام پخش زمین شدم منم البته کم نیاوردم بچه شو هل دادم خورد زمین بعدم الفرار!! رفتم پیش مامانم .علی همینطور غر میزد و بادهنش گریه میکرد_ این نوع گریه فقط مخصوص داداش منه!! یعنی اشکاش نمیاد فقط صدای گریه از دهنش میاد. تو راه بهمون بستنی دادند پفک دادند. دوباره بستنی دادند!! غذا دادند!!! - تعجب!- و منه بدبخت سه تا غذاهارو دستم گرفته بودم وهمینطور که ساق پام  از درد لنگ میزد از درد دستم مینالیدم!  بعد یهو بابارو دیدیم!! تو یکی از غرفه های پاسخ به سوالات نشسته بود. بعدش هم کوفته و خسته برگشتیم خونه و عهد بستیم دیگه نیمه شعبان _ حداقل با علی- نریم بیرون!!! این بود خاطره اولین ولگردی من به اتفاق مادرم در خیابانهای قم انهم در شب نیمه شعبان!!

۱۱ ۱
بهار پاتریکیان D:
۰۲ خرداد ۱۳:۳۲
خسته نباشی غیو زن :))))))

پاسخ :

خخخ ممنون!!
رسانه بلندآوا
۰۲ خرداد ۱۳:۴۵


کپی برداری از مطالب این سایت با ذکر نام نویسنده و نام سایت مجاز است .
ابراهیم ...
۰۲ خرداد ۱۳:۵۰
خخخ.جالب بود . عجب داداشی داری !

پاسخ :

.من کلا از داداش شانس ندارم!!چه واقعیش چه خیالی!
iman pourmehrab
۰۲ خرداد ۱۴:۵۱
عجب داستانی  خخخخخخخ
ولی قرار بود کوتاه تر بزاری

پاسخ :

نمیخوام
bahar ...
۰۲ خرداد ۱۷:۵۴
😂😂عجب

پاسخ :

Oo
سرباز 314
۰۳ خرداد ۱۳:۰۸
پیامم رو هم که نمیزاری ....اینجوریاس؟
خیلی نامردی

پاسخ :

نه باور کن !!! این دختر خالم رمز وبلاگمو داره میاد فضولی میکنه وگرنه من اصلا نخوندم پیامتو.از زهرا جونم چخبر؟!!
سرباز 314
۰۸ خرداد ۱۸:۰۳
سلام؛
اون زهرا جونت زهرا جون سابق نیست...
یهوویی عین بختک تو فروت ظاهر شد گفت با دلایل شخصی میخوام بهم بزنیم
منم الکی واس اینکه نگه اینم خودش نمیخواست و بخاطر اون اولش قبول کرد یه ذره دنبالش رفتم....ولی خب به چشم چپم...رفت که رفت لیاقت میخواست...هه😒😞😎

پاسخ :

نهایت ارادت و احساس یک پسر!!!!ینی خااااااککککک
سرباز 314
۰۸ خرداد ۱۸:۰۴
راستی بابت اون متنی که بالا نوشتی....از کجا آوردی کلک...اینو معلمم رو من گزاشته بود...جواد روستا..دانشجوی رشته ادبیات دانشگاه تهران...اینو اون واس من گفته بود

پاسخ :

کدوم متن؟؟؟ بخدا هرچی اینجاست از ذهن ژولیده خودمه...
سرباز 314
۰۸ خرداد ۲۱:۰۴
مطمئن باشم متن برا خودته؟
احساس از اینکه حتی سر اون از خیلی ها بریدم؟؟؟

پاسخ :

اره
سرباز 314
۰۸ خرداد ۲۱:۱۳
متن من این بود...
مینویسم،مینویسم،مینویسم...بدون اینکه بدونم چرا و چجوری فقط مینویسم..مینویسم،مینویسم...انقدر مینویسم تا دنیا بماند و نوشته های من📖

پاسخ :

خب با ماله من فرق داره که!!
سرباز 314
۰۹ خرداد ۱۳:۱۸
من نمیدونم من اینو دوس دالم^_^

پاسخ :

هه
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...