شوخی شوخی جدی شد:(( :: بهاری از تبارر بهمن:)

بهاری از تبارر بهمن:)

یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!

شوخی شوخی جدی شد:((

همیشه از این بحث ها بود..و من هم خودم را بی تفاوت نشان میدادم...برایم مهم بود..خیلی هم مهم! اما همین چند لحظه پیش که توی چشمهایم نگاه میکرد...فهمیدم مصمم هست.. خیلی هم مصمم.ومن هم خیلی زیاد موافقت کردم..شاید اگر از این محله واین خانه میرفتیم ...شاید یادم میرفت!

گرچه ته دلم میگوید بازهم مخالفت کن ...

امضا:«بهار مردد»

۱۶ ۱۴
دخترک ناآرام◕ ‿ ◕
۲۰ آبان ۱۸:۲۲
چرا دوتا از این پسه هس؟؟؟

پاسخ :

الان درست میکنمش:)))
مکاترونیک خودرو
۲۰ آبان ۱۸:۲۵
الااااااان چی شداون طرف کی بودجنسیتش چی بوود

پاسخ :

اون طرف مادر گرامی بود:))))))
میخوایم خونمونو بفرروشیم بریمممممم
ابو اسفنج بلاگفانی
۲۰ آبان ۱۸:۲۶
لازم به اینقدر مبسوط نویسی نبود ها!

پاسخ :

اونو که میدونم^_^
آرزو ^_^
۲۰ آبان ۱۸:۴۶
من که نفهمیدم و نباید هم می‌فهمیدم ؛
خیره ان‌شاءالله :)

پاسخ :

میخوایم خونمونو بفروشیم بریم:|
خداکنه خیر باشه...خداکنه...
Mr. Maleki
۲۰ آبان ۱۹:۰۲
یه پارادوکسی به کار بردی خودت هم متوجه نیستی..
پارادوکس درست سرجاش ننشسته و مفهوم جمله رو مهار کرده یعنی بی معنی شده.

پاسخ :

اونقدر حالم موقع نوشتن خراب بود به این فرعیات دقت نکردم:/
^_^
Haa Med
۲۰ آبان ۱۹:۳۵
از یاد نمیره.

پاسخ :

نع...به هیچ وجه!
^_^
ناشناس
۲۰ آبان ۱۹:۵۰
مبارک بید

پاسخ :

مرسی^_^
علی ف.
۲۰ آبان ۱۹:۵۱
چی بگم والا ... ؟!
خب اگه دلت میگه مخالفت کن؛بهش گوش کن ... !
نمیدونم! شاید هم نه ... ! اصلا دلت رو ول کن دو دقه،منطقی به قضیه نگاه کن! ببین منطق چه حکمی داره :)

[الان من چون نمیدونستم اصل قضیه چیه،بر اساس یکسری از حدسیات،همین شکلی نوشتم!]

پاسخ :

اگ از این خونه بریم من صاحب یه اتاق میشم:)))
The flash
۲۰ آبان ۲۰:۰۶
جالب بود :)

پاسخ :

^_^
لعیا عباسی
۲۰ آبان ۲۰:۳۱
الان منظورت چی بود گلم؟؟؟

پاسخ :

دیشب مامانم خیلی مصمم گفت میخوایم خونمونو بفروشیم ازین محله بریم:(((
ɐɹɐɓol •_•
۲۰ آبان ۲۱:۱۷
بازم مخالفت کن :)))

پاسخ :

هعییی.اراگل... دیگه میخوام تقدیر زندگیمو جلو ببره...میخوام تسلبیم زندگی شم..این اواخر بدجوری کنترل زندگیم افتاده دست  تقدیر:/
؛))))
Poker Face
۲۰ آبان ۲۱:۲۳
:( گاهی اوقات وقتی میخوای منطقه امنتو ترک کنی برات خیلی سخته:/ ولی عادی میشه

پاسخ :

با کلی خاطرات خوب وبد...اصن تو کتم نمیره...باورم نمیشه:))))
فرشته ...
۲۰ آبان ۲۲:۰۳
خاطرات رو جا گذاشتن و رفتن کار سختیه
ولی شاید گاهی لازم باشه
نمی دونم...
یاعلی

پاسخ :

فراموش کردنش هم سخته...
مکاترونیک خودرو
۲۱ آبان ۰۸:۰۵
کجامیخواهیدبریدبیخودی خونتونونفروشیدتواین وضع جامعه اول یه خونه باقیمت این خونتون پیداکنیدوقتی این خونه راپیداکردیدخونه قبلیتونوبفروشید تایه وقت سرتون کلاه نره

پاسخ :

عاره دقیقا...بابام گفت بهتره خونمنونو اجاره بدیم بریم یه جای دیگه یه خونه اجاره کنیم ...بعد چهار پنج سال برگردیم...همه ی این دنگ وفنگ ها محض تنوع!!!
لعیا عباسی
۲۱ آبان ۱۱:۱۳
خو اینجوری که برای تو بهتره😀صاحب یه اتاق تک نفره😀
بهدشم اولش سخته اما بعدا عادی میشخ برات مثل من😧😐😑خیلی سخت نگیر خواهرم😊

پاسخ :

نع..نمیتونم...
مکاترونیک خودرو
۲۱ آبان ۱۲:۰۱
ماهم پارسال اینکاروکردیمم
خونه قبلیمونواجاره دادیم واومدیم این خونه که الااان هستیم ولی این خونه رابابام 4سال پیش خریده بودش واون زمان من وداداشم محصل بودیم وداداشم رفت سربازیه ومن دانشگاه واومدیمم شهررولی قبلاااروستااابودیمم خیلی آب وهواش خوب بووودولی من ازش خوشم نمیومدولی اینجاکه هستیم خیلی خوشکله امکانات پیشرفته وزیااااددارره

پاسخ :

:)))بسلامتی!
ولی من مخالفت میکنم...چون میخوایم بریم دوتا محله اونور تر..فقط یه جا که سه تا اتاق داشته باشه...من اعصاب ندارم هر روز از کنار خونمون رد شم جیگرم کباب شه:))))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن