آی بچه های باهوش... لامپ اضافی خاموش:|| :: بهاری از تبارر بهمن:)

بهاری از تبارر بهمن:)

یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!

آی بچه های باهوش... لامپ اضافی خاموش:||

خب وقتی میبینید چراغ وبم روشنه... نزارین روشن بمونه...خاموشش کنین...برق هدر میره... اینده بچه هاتون در خطره:|||

رفتن یا نرفتن؟؟؟ مسئله این است!!!

میخواهیم برویم پارک...مردد ام در رفتن.. برایم فرقی ندارد که بروم یانه.. چون به هرحال بهم خوش میگذرد.چ در خانه.چ بیرون از ان!!اما برای تنوع هم که شده میخواهم بروم... بلکه بادی به کله ام بخورد.البته اگر روسری وکلاه بگذارد!!نمیخواهم کتاب درسی ام را باخودم ببرم... مزخرف است توی پارک بنشینی ودرس بخوانی!«ناطور دشت» را میبرم.فعلا که نه فصلش را خاندم... الحق که جز قلم وسبک نگارشش همه چیزش چرت وبیخود است!!مخصوصا محتوایش!!دارم سعی میکنم بعضی کلمات زننده وزشتش را بروی خودم نیاورم وسانسورش کنم.ولی هرچه داستان جلوتر میرود اوضاع جدا خراب تر میشود... باز به همان « پسران دوزخ!!»

اوه پسر.تاحالا رفتگر درگیر ندیده بودم که دیدم...با ان لباس نارنجی اش!!! جارو راتکیه داده به بازوانش وزلیده به صفحه ی گوشی... نامرد پوزخند هم میزند:|||واقعا مورد نادری بود!!

+ توی اتوبوس نشسته ام..سرم را میچسبانم به شیشه ی سرد اتوبوس وخیابان هارا نگاه میکنم.. چقدر بیخود!!! همه جا سوت وکور است!! معلوم نیست ملت کجا رفته اند؟؟؟ تنها یک مشت دختر الاف دارند توی خیابان ول میگردند ولش باتزی درمیاورند.. میرسیم به پارک!!هنوز پیاده نشده اتوبوس راه می افتد.. نزدیک بود علی برود زیر چرخ اتوبوس...!!مادر حسابی جوشی میشود...این روزها خیلی هوایمان را دارد!

میروم طرف یک صندلی خالی... جز صدای کلاغ هیچ صدایی نمی اید... پارک بدجور ساکت است!!

کتابم را درمی اورم وشروع میکنم به خاندن... مادر میگوید:« خوب جایی را گیر اوردی برای خاندن!!!

پ.ن:« یه لیمو شیرین هرچقدرم که تلخ بشه... بازم لیمو شیرینه:)))

امضا:«بهار بی ربط»

۲۶ ۳
ابو اسفنج بلاگفانی
۲۸ آبان ۱۸:۳۳
پی نوشت رو اصلا برنتابیدم!

پاسخ :

:))) اونم شوما رو برنتابید..عجب تفاهمی!!! ماشالا!!
آرزو ^_^
۲۸ آبان ۱۸:۴۶
پ.ن : :)))

پاسخ :

بهله:)))
نگار عین
۲۸ آبان ۱۹:۳۴
:)))) پستتت جون میده برا تمرین من :)))
واسه این هفته کلاسم
دخترک ناآرام◕ ‿ ◕
۲۸ آبان ۱۹:۳۶
نمیدونم این کیه که لایک کرده
وگرنه...


خخخ

پاسخ :

وگرنه؟؟
بو داشت حرفتا:)))
.. Denis
۲۸ آبان ۲۰:۰۶
خیلی خوبه تو پارک کتاب بخونی وحشتناک طوری خفن مخصوصا اگه قبلش بارون اومده باشه
Laya ●~●
۲۸ آبان ۲۱:۱۸
خووووووش بگذره😊😊😍😜


ولی....
من
هنوز
درس
نخوندم...
😱😱😱😱
😨😨😨😨
😵😵😵😵
😖😖😖😖
😭😭😭😭

پاسخ :

پس چ غلطی میکردی پنجشنبه جمعه؟؟؟
خنـــــــــღــــــــــده ڪدہ ツ
۲۸ آبان ۲۲:۱۶
پست تو چیزیش نیس


بابا لایکم جا داره...مکان داره
جون تو

پاسخ :

جون خودت...ایشششش:)))
Laya ●~●
۲۸ آبان ۲۲:۲۷
خووووو داشتتم خوش میگذروندم😳😳😟
منووو نخوررررر
من اصلا خوشا مزه نیستم😕😣😢
بهدشم کی میتونه وختی دور و برش شلوغه درس بخونه😡😡😬؟؟

پاسخ :

اکو داره؟؟؟
Laya ●~●
۲۸ آبان ۲۲:۲۷
خووووو داشتتم خوش میگذروندم😳😳😟
منووو نخوررررر
من اصلا خوشا مزه نیستم😕😣😢
بهدشم کی میتونه وختی دور و برش شلوغه درس بخونه😡😡😬؟؟

پاسخ :

این حرفا چیه؟؟؟ لعیا به این خوشمزگی:)))
واقعا هم راس میگی... دوروبرت که شلوغ باشه نمیشه اصن نفس کشید...چ برسه به درس خوندن
:)
دخترک ناآرام◕ ‿ ◕
۲۸ آبان ۲۲:۳۰
هیچیش نیس

بیا

like

پاسخ :

چرا میزنی خو:)))
ببر بنگال
۲۸ آبان ۲۲:۳۰
:)

پاسخ :

:))
گمـــــــشده :)
۲۸ آبان ۲۲:۵۶
الان به عنوان وبت دقت کرده تازه
خواهر منم بهمنیه
بهمنیا همه شون شیطونی شیرینی دارن
:))

پاسخ :

سلام برسون خدمت خاهر گرامی:))
.. باران ..
۲۸ آبان ۲۳:۱۰
به خاطر آیندگان لامپ اضافی رو خاموش کردم :)

پاسخ :

چ لطف بزرگی!!! بح بح!!
مَــه دیـــاران
۲۸ آبان ۲۳:۴۲
سلام و درود :)

خوشحال میشیم از "خراب آباد" دیدن کنید و نظرتون رو درباره عکس نوشته ها بهمون بگید...

پاسخ :

باعشه^_^
فرید صیدانلو
۲۹ آبان ۱۲:۲۲
آینده :))
خیابون ها خاکستری شدن، ادما دل بریدن از مهربونی
ناطور دشت اسمش خیلی اشناس، فکر کنم قبلن خوندم شایدم فقط شنیدم اسمشو، ولی اشناس :)

پاسخ :

بهله:)) اینده!!
اسم نقش اصلیش هولدن هست... یادت اومد؟؟
amir (s.i
۲۹ آبان ۱۳:۴۹
درود!چه وب باحالی دارین خوشم اومد

پاسخ :

مرسی...نظر لطفتونه:)))
amir (s.i
۲۹ آبان ۱۳:۵۶
اصل میدی؟

پاسخ :

یه ذره تو وبم بگردی خودت میفهمی:)))
amir (s.i
۲۹ آبان ۱۳:۵۸
نمیشه بگی؟!حال ندارم...بهار خانووووم😏

پاسخ :

:|| بهار 15 قم... خیلی پرروئی ها!!
amir (s.i
۲۹ آبان ۱۴:۰۱
خسته نشی ی وقت !!

پاسخ :

نه اصلا... قابل شوما رو نداره:| شجره نامم خاستید بگید تقدیم کنم...خجالت نکشیدا!!! 
amir (s.i
۲۹ آبان ۱۴:۰۲
منم امیرم.18.قم

پاسخ :

QOM??? WOWWWW
دقیقا کجای قم اونوخ؟؟
amir (s.i
۲۹ آبان ۱۴:۰۵
دورشهر :-\

پاسخ :

عه!!! مدرسه ما که اونجاست:)))
amir (s.i
۲۹ آبان ۱۴:۰۶
:-[
:-D

پاسخ :

:|||
amir (s.i
۲۹ آبان ۱۴:۰۷
همون دبیرستان نفیسه؟؟😮😯

پاسخ :

عاره:|| ناقلا خوب بلدی:))
amir (s.i
۲۹ آبان ۱۴:۰۹
ماهم دبیرستانمون نزدیک مدرسه تونه.گاهی وقتا از اونجا رد میشم

پاسخ :

خاک عالم بسرم:||
amir (s.i
۲۹ آبان ۱۴:۰۹
عاااره جوووونم هنو منو نشناختی

پاسخ :

بله؟؟؟ نه... :|||
amir (s.i
۲۹ آبان ۱۴:۱۰
خخخ نترس کاریت ندارم ترورت نمی کنم که
;-)

پاسخ :

ن پ بیا ترور کن...والا:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن