تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!


درست است بی اختیار واز روی عادت نفس میکشیم... اما یادمان نرود« میخاهیم» که نفس بکشیم! تو میتوانی دم دماغ ودهنت را بگیری ونفس نکشی! پس تو « میتوانی» نفس نکشی! خب پس چرا میکشی؟ چون «خودت» میخواهی! بله! خودِ خودت!

به خودت بگو که اگر « خودت » خودِ «من» ات نبود... دیگر نیازی هم به نفس کشیدن نبود!« خودت» را! خودِ خودت را « دست کم» نگیر!

نگو:« من برای نفس کشیدن به اکسیژن نیاز دارم:|» تو میتوانی اینطوری بگویی:«اگر من نبودم اکسیژن دیگر کاربردی نداشت که..!»

پس بدان این خودت هستی که « من»ــت را دست کم میگیری:/

میگویی نمیشود؟ خب تو تلاش کن که بشود:))

اگر یک نفر هم توانسته آن کار را انجام دهد تو خودت را نفر دوم کن:) واگر کسی نتوانسته تو میتوانی « اولین» نفر باشی!

+ برای دوست عزیزی که این روزها حالش هیچ خوب نیست وفکر میکند« نمیتواند زندگی کند بخوبی!!»

امضا:«بهار اکسیژن پذیر:))»


Bahar alone^_^ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۰۷:۵۴ ۱۵ ۱۰ ۱۸۶

نظرات (۱۵)

  • آرزو ﴿ッ﴾
    شنبه ۲۰ آذر ۹۵ , ۰۹:۵۲
    فکر کنم اگه بخوای نویسنده بشی ، نویسنده‌ی خوبی میشی البته هنوز نمی‌دونم در چه زمینه‌ای :)
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۰ آذر ۹۵، ۱۰:۱۲
      :)))
      ممنونم عزیزم:)
      فعلا که با مجله « سلام بچه ها» همکاری میکنم:) تا خدا بخاد و کتاب چاپ کنم!
  • فرید صیدانلو
    شنبه ۲۰ آذر ۹۵ , ۱۲:۲۰
    اخر قصه همیشه مَرد خواهد مُرد
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۱ آذر ۹۵، ۰۹:۰۵
      فهمیدی برا کی بود دیگه؟:))
      نخیرم..اخر قصه کلاغه به خونش نمیرسه:))
  • هاژ محمود
    شنبه ۲۰ آذر ۹۵ , ۱۴:۱۲
    سلام

    زاویه دوربین جالبی بود! ;-)
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۱ آذر ۹۵، ۰۹:۰۶
      ممنون هاژ محمود :))
      هاژ محمود..هاژ هاژ
      ( خیلی خوشم میاد اسمتو تلفظ کنم..اصن کیف میده:))
  • Miss. Emily
    شنبه ۲۰ آذر ۹۵ , ۱۴:۲۴
    بعضی اوقات خاسته خودت با خود خودت فرق میکند... خودت با توجه به شرایط تصمیم میگیرد و خود خودت از روی زات و فطرت!!!
    جنگ بین این دو حاصلش اسردگی و ترجیح مرگ است... چون بعد از مرگ ن دیگ شرایطی هست و نه فطرتی!!! ان وقت تویی و اعمالت و...
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۱ آذر ۹۵، ۰۹:۰۷
      ولی اکثرا فطرت اونی رو دوست داره که توش مهارت واستعداد داریم:))  اما حرف شمام صحیح...الفاتحه^___^
  • هانی هستم
    شنبه ۲۰ آذر ۹۵ , ۱۴:۲۸
    نفسم در نمی آید
    محتاج یک سرنگم
    پر از اکسیژن
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۱ آذر ۹۵، ۰۹:۰۸
      دِ!! من یه ساعت دارم میگم اکسیژن برای مصرف شدن بشما نیاز داره برادر:||
      ^____^
  • amirhossein he
    شنبه ۲۰ آذر ۹۵ , ۱۷:۲۶
    بعد از خوندنش انرژی‌ دوباره ای گرفتم....
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۱ آذر ۹۵، ۰۹:۰۸
      همیشه پرانرژی باشی اقا!
  • منـَم؛ همون یهـ نفَـ ـر :)
    شنبه ۲۰ آذر ۹۵ , ۱۷:۳۱
    ای ول نویسنده D:

    من یه اینجور متنایی تو ذهنم بوده ولی تا حالا ننوشتمشون
    من نویسنده نیستم هنو
    ولی میشم
    تو هم بشو ^_^
    :/
    :)))
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۱ آذر ۹۵، ۰۹:۰۹
      ای ول خاننده:))
      من نصفه نویسنده م:))
      باعشه^___^
  • fatemeh .m
    شنبه ۲۰ آذر ۹۵ , ۱۸:۱۸
    گفته بودم چقد تئوری های این جوریت را دوست دارم ؟!
    :)
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۱ آذر ۹۵، ۰۹:۰۹
      نع:|
      ولی الان گفتی^_____^
      میسی گلم:))
  • amir (s.i
    شنبه ۲۰ آذر ۹۵ , ۱۸:۳۷
    ذهن خلاقی داری
    قدر خودتو بدون^_^
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۱ آذر ۹۵، ۰۹:۱۰
      باعشه:))
      ممنون:|
  • مجتبی مطوری
    شنبه ۲۰ آذر ۹۵ , ۲۱:۴۸
    عنوان بسی زیباست😃
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۱ آذر ۹۵، ۰۹:۱۲
      اوهوم^_^
      قابلتو نداره ها:))
  • علی اسفندیاری
    دوشنبه ۲۲ آذر ۹۵ , ۱۴:۱۶
    اگر « خودت » خودِ «من» ات نبود
    خودت» را! خودِ خودت را

    چقدر تکرار مثل شعر
    خواجه مگو که من منم من نه منم نه من منم
    گر تو تویی و من منم من نه منم نه من منم
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۲ آذر ۹۵، ۲۱:۵۸
      ^____^ شوما ببخش خب:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.

بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن


نویسندگان