تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!


ما از بازی زندگی هیچی نمیدونیم...

قرار نیست با هر اتفاقی شکست...

:))من نمیخوام ببازم.

نمیخوام بگم:«تسلیم!»

میخوام بجنگم...تحمل کنم... واگه شد یواشکی،یه گوشه ای بشینم وآروم اشک بریزم؛)

گاهی اوقات اتفاقات اونقدر کج اتفاق میوفتن که واقعا دلت میخواد بمیری..

الان که میبینم،حس میکنم به ماهی توی تنگ حسودیم میشه..کاش ذهن منم هر سه ثانیه یبار پاک سازی میشد!

زندگی که قرار نیست همیشه بروفق مراد ما جلو بره؟ها؟

مثلا باید دوروز تمام تب ولرز داشته باشی...:/

زندگی که داستان نیست ..که همه چی یهو عوض بشه..یهو!

چقدر بد که امسالم تموم شد:((

+بنظرتون باید سجده شکر بجا بیارم؟

که صبح از خواب پاشدم دیدم تمام خونه رو دود گرفته:||

همین که تو اتیش نسوختم خوبه...حالا مگه یه کتری سوخته چقدر ارزش داره؟

امضا:«بهاری در آستانه ی بهار»


Bahar alone^_^ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۵۱ ۱۱ ۸۳

بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن


نویسندگان