بهاری از تبارر بهمن:)

یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!

بهاری از تبارر بهمن:)


یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!


بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ شهریور ۹۶، ۱۰:۳۹ - آرزو ﴿ッ﴾
    بلی! :)
  • ۲۹ شهریور ۹۶، ۱۸:۳۱ - زارعی
    زیبا...
نویسندگان
  • ۱۱
  • ۰

هر کسی از خوشبختی یه برداشت داره‌... 

اینکه من میتونم تنهایی برم بیرون وبگردم از نظرش خیلی خوب میومد!این بود که گفت:«خوش بحالت!»

مثل همیشه ننشسته بودم همونجا...نشسته بودم یه جایی درست روبه روی همونجا وزل زده بودم به دوتا آدمی که جامو گرفته بودن...تا اخرش نگاشون میکردم واونا هم پررو نگاه میکردن:| قطعا اگه هندزفریمو از تو گوشم در نمیوردم صداشو نمیشنیدم... خب حقیقتا زشت بود جلوی گنبد آهنگ خارجکی غرب زده بکنم تو گوشم:/

همه چی جور بود... ماه هم کامل بود.اینبار دیگه هوا هم خوب بود. یعنی موقعیت خوبی بود برای حالگیری اون دوتا:دی

اما یهو سر حرفو باز کرد...گفت که کلاس چندمم..گفت که همسن منه..اما فقط تا کلاس شیشم خونده‌.. از ابروهای برداشته ش همه چیو فهمیدم. تو حرفاش یه غمی بود..همش بهم میگفت:«خوش بحالت!» گفت درسمو ادامه بدم...فهمیدم  که به اجبار درس خوندنو ول کرده...از حلقه توی دستش فهمیدم!

بهم گفت هیچ دوستی نداره...منم گفتم همینطور..گفت بابای دوستام نمیزارن باهاشون بگردم... گفت که میای باهم رفیق شیم؟

من واقعا نمیخواستم با کسی دوست شم... مخصوصا با یه غریبه... بهش گفتم هر موقع اومد ،همینجا بشینه... همینجا..درب شیش. سمت چپ ..کنار در ورودی زنونه‌.. گفت باشه!

اسمش مریم بود...

:)

امضا:«بهار دوست یافته!»

+این مریم کجا..اون مریم کجا:))

  • ۹۵/۱۲/۲۰
  • Bahar alone^_^

نظرات (۹)

  • علیرضا امیدیان نسب
  • خخخخخ
    اما خدایی دوستی نداری؟
    چطور دختر به این خوبی دوستی نداره
    Bahar alone^_^:
    دوست واقعی کمیابه برادر..ازون بظاهر دوستا که هزارتا دارم:))
    +مرسی واقعا!
    چه دور و چه نزدیک! :))
  • 💖 miss fatemeh 💖
  • آخی :)
    به نظرم حواشو داشته باش :)
    حلقه توی دستش! :)
    هیییییی رووووزگار....
    یکی بیاد اینو جمعش کنه از دست رفتااا...
    چه مریم با حالی هم بودههه...
    :)))))))
  • پسرک کبریت فروش
  • من که چیزی سر درنیوردم
  • منتظر اتفاقات خوب (حورا)
  • دوستای خوبی برای هم باشید:)
    چه دوست خوبی!!!
    Bahar alone^_^:
    دوست نه!غریبه ها نمیتونن دوست باشن...اونم دوست خوب:)))
    مگه میشه؟هر دوستی یه روز غریبه بوده!
    Bahar alone^_^:
    البته باید اینم درنظر گرفت که اون متا هل بود و البته خیلی سریع ویهویی گفت:«بیا با هم رفیق شیم!»
    مسئله مهم تر اینکه:«من الان اونو از کجا پیدا کنم حالا؟:دی»

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.