بهاری از تبارر بهمن:)

بهاری از تبارر بهمن:)

یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!

دقدقه:دی

تمام دغدغه من تو یه جمله خلاصه میشه:«کش موی من کو؟:/»

امضا:«موپریشان!»

۱۵

وبلاگ

۲۲ ۱۸

یه غریبه ی آشنا!

هر کسی از خوشبختی یه برداشت داره‌... 

اینکه من میتونم تنهایی برم بیرون وبگردم از نظرش خیلی خوب میومد!این بود که گفت:«خوش بحالت!»

مثل همیشه ننشسته بودم همونجا...نشسته بودم یه جایی درست روبه روی همونجا وزل زده بودم به دوتا آدمی که جامو گرفته بودن...تا اخرش نگاشون میکردم واونا هم پررو نگاه میکردن:| قطعا اگه هندزفریمو از تو گوشم در نمیوردم صداشو نمیشنیدم... خب حقیقتا زشت بود جلوی گنبد آهنگ خارجکی غرب زده بکنم تو گوشم:/

همه چی جور بود... ماه هم کامل بود.اینبار دیگه هوا هم خوب بود. یعنی موقعیت خوبی بود برای حالگیری اون دوتا:دی

اما یهو سر حرفو باز کرد...گفت که کلاس چندمم..گفت که همسن منه..اما فقط تا کلاس شیشم خونده‌.. از ابروهای برداشته ش همه چیو فهمیدم. تو حرفاش یه غمی بود..همش بهم میگفت:«خوش بحالت!» گفت درسمو ادامه بدم...فهمیدم  که به اجبار درس خوندنو ول کرده...از حلقه توی دستش فهمیدم!

بهم گفت هیچ دوستی نداره...منم گفتم همینطور..گفت بابای دوستام نمیزارن باهاشون بگردم... گفت که میای باهم رفیق شیم؟

من واقعا نمیخواستم با کسی دوست شم... مخصوصا با یه غریبه... بهش گفتم هر موقع اومد ،همینجا بشینه... همینجا..درب شیش. سمت چپ ..کنار در ورودی زنونه‌.. گفت باشه!

اسمش مریم بود...

:)

امضا:«بهار دوست یافته!»

+این مریم کجا..اون مریم کجا:))

۹ ۱۱

انا الغول السیاه الترسناک://

کتاب دوستم رو امانت گرفتم:)

رو صفحه اولش نوشته:«

+وبلاگ زدم:دی:))

- ایول پس تو هم بیا تو بازی ما..البته چیزی به خادمی(یعنی من!)نگو!

:|

وبازهم

:||

:/

بازی؟

داره بو میاد:/

صاحب کتاب جان از همینجا برات دست تکون میدم :))

+بزار بیام مدرسه!دارم برات×_×

امضا:«یک قربانی»

۱۱ ۵

خاموش نکن آتش افروخته ام را...بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم:)

یک خواسته اگر لقب فرعی و معمولی بودن را بخود بگیرد،زیاد نمیشود روی «شد » آن حساب باز کرد...اما اگر همین!خواسته را بخواهیم و بتوانیم  که جایگزین هدفمان در زندگی کنیم... بوضوع احتمال انجام شدنش بیش از دوبرابر میشود.-هر فرد در زندگی فقط حق وتوان دارد  یک هدف داشته باشد..یعنی فقط میتواند برای یک هدف وقت وانرژی بگذارد..مگر اینکه دوباره متولد شود:)-اگر من آرزو داشته باشم که بروم فلان آباد ،وصرفا «فقط»بهش فکر کنم،این آرزوو میرود تو لیست محال ها!چون واقعا هم من درگیر یک هدف دیگر هستم:/واما نه،اگر بخواهم ودر این امر هم مصمم باشم، واگر این آرزو را جایگزین هدفم در زندگی کنم.. به احتمال بالایی این محال ممکن میشود:)

این یعنی هر هدف در وهله ی اول فقط یک خواسته ست...این ما انسانها هستیم که بوسیله «علاقه»ویا هر علت دیگری(که مهم ترینش علاقه ست) به این خواسته بظاهر ساده بال و پر بدهیم وبه هدف تبدیلش کنیم^_^

+:))مراقب هدفهاتون باشید!

امضا:«بهار هدفمند»

پ.ن:«صرفا عنوان ربطی به متن نداره:| از فاضل نظری:)»

۱۴ ۹

قصه ی ما بسر رسید ...ولی.. بهار به کجا رسید؟

یه جمله آشنایی هست که میگه:«اندازه دهنت لقمه بگیر..یه جمله غریبی هم هست که من میگم:«اندازه شکمت پلو بکش:|»

خوردن سالاد کاهو بدون سس یعنی خوردن چایی بدون قند:/

+یه پسر بچه لاغر موکلاغی،داشت بی توجه به آواز مشهور «ماماااااانم گفتهههههه بمن ،دس توووو مماااااخم نکنم://» انگشتشو تو بینی میچرخوند که یهو  ‌.. خیلی یهو!نگاهم بهش افتاد:/خب حقیقتا بچه لپاش گل افتاد رفت پشت مامانش قایم شد:دی

+دیشب دم یه ساندویچی واستاده بودم یه پسره خارجی رو دیدم(از رنگ مو وچشم وپوستش معلوم بود اروپاییه)کنار نامزدش فکر کنم ،وایستاده بود داشت فلافل میخورد!

بهشون لبخند زدم این شکلی:)

اونام دست تکون دادن لبخند زدن این شکلی:)_:) 

میخام بگم یعنی مهم نیست که زبون همو نمیفهمیم...یه لبخند میتونه خیلی انرژی بده...!

+کاش میشدسال ۹۶،عید نداشت:/

امضا:«بهاری که هنوز دوسال پیش یادش نرفته»

یه اهنگ توپ؛)


۱۲ ۸

^_^

یکی مثل ما،دست میکنه تو جیبش ببینه میتونه نصفه آدامسی گیر بیاره تا دهن برادرشو ببنده:/

بعد یکی هم مثل رهی معیری می ناله:«ساقیا!در ساغر هستی شراب ناب نیست!وان چه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست:|»

برادرم بزور پنج سالشه...ولی کلاس دومه:/

بقول یه یارویی:«این داداشت جهشی نزده..پرشی زده!»

پ.ن:«تمام تعطیلات عید دعا میکنم که ماهی قرمزا بمیرن!»

:)

امضا:«بهار ماهی گریز:)»

۱۱ ۷

آش ماش به همین خیال باش:دی

تورا با غیر میبینم صدایم ددر نمی آید...

دلم میسوزد وکاری زدستم بر نمی آید:)

پ.ن:احمقانه ی شمار چند؟:(

تموم شد دفترم:|

+بهتون پیشنهاد میکنم کتاب«عادت میکنیم»رو نخونید...چون از خوندنش لذت نمیبرید..به خوندنش«عادت میکنیدد»!•_^

امروز میرم مدرسه:/

+رگ سمت راست گردن عایا مهمه؟!


۱۲

فراموش شدگان!

سعی کن امروز مراقب باشی

چون امروز کهاز سر گذشت،میشه سرگذشت!

هر چی هم بی اهمیت باشه...هر چی هم کم،تا ابد تو ذهنت میمونه...فراموش کردن،اصلا معنا نداره...

بالاخره یه جایی،هجوم میاره تو مغزت!

حتی اگه آلزایمر گرفته باشی...!

این یه هشداره..

Warning...

Warning

گذشته ی یک انسان میتونه آینده شو به خاک وخون بکشه...

+ببخشید اگ بیش از حد انرژی منفی میدم...

تو خونه که همش بالا تنهام... تو مدرسه م که همینطور...بالاخره باید یه جایی تخلیه شم...تا...دیوونهنشم...

امضا:«بهار درون»

+قراره امشب بعد سه چهار روز پامو از خونه بزارم بیرون...

شاید برم حرم..:/

شایدم نه.




۶

تو مپندار که خاموشی من...هست برهان فراموشی من!

ما از بازی زندگی هیچی نمیدونیم...

قرار نیست با هر اتفاقی شکست...

:))من نمیخوام ببازم.

نمیخوام بگم:«تسلیم!»

میخوام بجنگم...تحمل کنم... واگه شد یواشکی،یه گوشه ای بشینم وآروم اشک بریزم؛)

گاهی اوقات اتفاقات اونقدر کج اتفاق میوفتن که واقعا دلت میخواد بمیری..

الان که میبینم،حس میکنم به ماهی توی تنگ حسودیم میشه..کاش ذهن منم هر سه ثانیه یبار پاک سازی میشد!

زندگی که قرار نیست همیشه بروفق مراد ما جلو بره؟ها؟

مثلا باید دوروز تمام تب ولرز داشته باشی...:/

زندگی که داستان نیست ..که همه چی یهو عوض بشه..یهو!

چقدر بد که امسالم تموم شد:((

+بنظرتون باید سجده شکر بجا بیارم؟

که صبح از خواب پاشدم دیدم تمام خونه رو دود گرفته:||

همین که تو اتیش نسوختم خوبه...حالا مگه یه کتری سوخته چقدر ارزش داره؟

امضا:«بهاری در آستانه ی بهار»


۱۱
بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن