بهاری از تبارر بهمن:)

بهاری از تبارر بهمن:)

اینجا بــــــــــــــــهـــار... با عقربه های تقدیر تیک تاک میگوید...!

اظهار لدف:)

یک روز صبح مادرم بزور از رختخواب کشیدم بیرون همان مانتو شلوار سرهم صورتی با یک مقنعه سفید اتو کشیده بهم پوشاند وبعد از هزار قربان صدقه رفتن فرستادم که بروم یک جایی بنام مردسه...تا خاندن ونوشتن یاد بگیرم!

وقتی رسیدم مدرسه دیدم که ای وای!چرا همه ی بچه ها لباسهایشان دقیقا عین مال من هست؟؟حالا برگشتنه که مامان دنبالم می آید چطوری مرا بین اینهمه بچه که«لباسهایشان دقیقا عین مال من است»تشخیص دهد؟

یک خورده که گگذشت یک خانومی آمد وهمه را پشت سرهم کردوفرستاد توی یک اتاق که بهش میگفتند:«کلاس!»البته که خیلی هم بیریخت واز مد افتاده وبی کلاس بود:/

بعد مجبورمان کردند بنشینیم روی یک صندلی هایی که خیلی سفت وتنگ بودند...من میخاستم مقنعه ام را دربیاورم چون کله ام داشت زیرش می گندید ولی خانوم معلم چپ چپ نگاهم کرد ویکی از بچه ها هم بهم خندید...من هم برایش زبان درآوردم ولی معلم عصبانی شد وگفت:«برو دفتر!»

من نفهمیدم که چطوری بروم«توی دفتر»!

از کلاس بیرون رفتم...یک پیرزنی را دیدم که. داشت از درد کمرش مینالید .بهش گفتم:«میدانی چطوری میشودد رفت توی دفتر؟!»اوهم با دستش به در اتاقی اشاره کرد...من نمیدانم کجای آن اتاق شبیه دفتر بود://

گذشت ویکماه از مدرسه رفتنم میگذشت ومعلم هر روز بهمان خاندن نوشتن یاد می داد..یعنی سعی میکرد که یاد بدهد چون من هیچی نمیفهمیدم...بعد معلم اه میکشید ومادرم را میخاست...مادرم هم که می آمد بدروغ بهش میگفت:«من اینجا انگار برای بچه شما گل لگد میکنم!»

ای اوف بر دروغگویان:|

پ.ن:«خاطرات یک کلاس اولی:))»

امضا:«بهار اول»

۱۱

Sleep all day

توی این ۱۵سال عمرم..هیچ کسی را ندیدم که با حرفهایش..نگاهش.لبخندش!آرامش ولذت را بهم تزریق کند..آدمهایی که دور برم بودند همه گی با آنچه انتظار داشتم فرق میکردند..فرقی غیر قابل گذشت!

واینطور شدکه پای آدمهای خیالی به زندگی ام باز شد...

این شد که اکنون اینقدرر حال خودم را هم نددارم..

این شد که دلم میخاهد بگریزم از همه جا!


ازهمه چیز...

بروم یک جایی که هیچ دوپای خبیثی نفس نکشد..هیچ دروغی ساخته نشود!

جایی که آدمها نروند زیر ذره بین وباهم. مقایسه نشوند...

جایی که هیچ بهترین وبدترینی وجود نداشته باشد..

آدمها ففط نفس شان را بکشند..غذایشان را بخورند..لبخندشان را بزنند..

جایی که هیچ امتحانی گرفته نشود.هیچ مسئولیت وتکلیفی روی دوشت نباشد..

جایی که بتوان زندگی کرد...معمولی!

جایی که هیچ کس اسمت را بلد نباشد وبا همان«هوی!»..«فلانی!»«دختره!»«یارو!»سروته قضیه را یک جوری جمع کند برود...

جایی که««بزرگی»و«کوچکی»معنا ندهد

جایی که مجبورت نکنند...

جایی که بتوان تمام روز را زیر لحاف خروپف کرد:)))

پ.ن:«جایی که آسمانش ستاره زیاد داشته باشد...»

امضا:«بهار گریخته!»



۱۴ ۹

میرود بمب دلم. فاجعه آغاز کند

:/

اوه پسر...درس نخونی سنگین تری..اصلا مدرسه نرو!

پولاتو بشمار...ببین میرسه یه پاکت سیگار بخری؟!

دنبال چاقوو بگرد...هرچی کند تر بهتر!

موهای آویزون از کله تو بگیر زیر شیر آب سرد...بعد پخششون کن رو بخاری...بزار آبش بچکه تو بخاری وجییییز صدا بده...بزار بوی سوختگی بیاد!

جانمازتو پهن کن و سرتو بزار رو مهر...بزار اشکات جانمازو خیس کنه..

برو طبقه ی بالا!اون گلدون مزاحم روی میزو بردار وپررتش کن طرف آینه...بعد جاروخاک انداز بیار جمعشون کن...

به مامانت زنگ بزن بگو:«شب بریم پارک!» نه که گفت بزن زیر گریه وبگو:«دارم دیوونه میشم..!!»

کیف کولیتو پر کن از شوکولات وکتاب...بزن از خونه بیرون..یه جایی گوشه حرم...انتظارتو میکشه...!

اما نه...!

وقتی میشه غذارو داغ کرد ودر کمال آرامش خوورد..وقتی میشه بدون وجود صووتی صدای تلویزیون وعلی...گرفت خووابید....

بهتره کتابو برداری ودوباره خر بزنی برای امتحان بعدی!

که«شاید»نمره ت کمتر نشه از نوزده...

امضا:«مردد»

پ.ن:«تو مدرسه ما اگه یکی دوهفته نیاد مدرسه دو علت بیشتر نداره

۱-شوهر کرده:/

۲-مرده:///

:))

پ.ن:«دیروز دخترخاله م سه ساعت داشت برام روشهای تقلبو اموزش میداد...اخرش دست به.  تقلب توی جورابم نزدم:/ببخشید دخترخاله:)بابت تمامی خدمات ارزشمندت:|

پ.ن:«حتی میشه وایستاده رو اپن ناهار خورد ومامانم نفهمه:دی!!

۶ ۸

مای جمعه

مدیونید اگه فکر کنید این جمعه بر سر طبیعت اوار شدیم:)))

جای همه خالی؛)

عکساشو میزارم:دی

پ.ن:افق هایی که خون رنگ اند عصر جمعه مایند..

تماشا میکنم بایاد تو هر قاب خالی را...

پ.ن:«شعر فازدار بنویسید:))دفترم شدیدا دچار کمبود شعر شده^_•»

امضا:«بهار تعطیل»

۱۴ ۹

همزاد جان در بیان آشیانه میسازد:)))

جهنم بهار به آغوش بیان بازگشت:))

قل خودم^_^البته از اون دسته دوقلوهایی که یه سال فرقشونه:دی:))

خلاصه بسی شاد گشتیم که برگشت:))

ادرس وبشjahanambahar.blog.ir

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ؟

ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد^_^

پ.ن:«امیدوارم اراگل هم برگرده و از خر شیطون بیادد پایین°_^

امضا:«بهار جوگیر

۱۵ ۱۱

چگونه موذی باشیم دات آی آر!

خب عزیز من..وقتی وسط سالن وامیستی سلفی میگیری:/میخای باقری نفهمه؟!

بیا از من یاد بگیر:/ هر روز گوشی میارم روح گشت دم مدرسه وباقری خبردار هم نمیشه:)))

*قاچاق کوشی بسبک بهار خادمی:دی*

الان این روزی بیسکوئیت بوده:/الان دیگه توش بیسکوئیت نیست؛))

امضا:«بهار موذی»

۳۳ ۱۵

هی فلانی!+ پی نوشت

_ هی فلانی!

او همیشه هرکسی را با همین یک نام می خواند‌..

اسم ورسم دیگران سهل است ..اوشاید

غالبا نام خودش را هم نمیداند:)

امضا:«بهار فلان»

‌*اهنگ-طور*

بعضی وقتا فقط دلم تنگ میشه برات..جالبه!فقط بعضی وقتا!

لینک http://nex1music.ir/post/14292/

پی نوشت:«خیلی خنده داره:) حسود بودن خنده داره:)) حسادت!چه کلمه ی کثیفی:/

حسودی یه بیماریه...منم قبل تر ها بهش دچار بودم..ولی حالا!قضیه همون آب از سر گذشتنه...!

یهویی نویس:«صیدانلو چرا برنمیگرده؟؟°_°»

۱۵ ۸

فرا سوتی:))

از کنار مغازه لباس مردونه فروشی گذر میکردیم..چشمم افتاد به یه کت خیلی قشنگ که تن یه مانکن دراز بود:/

گوشه کتو گرفتم شروع کردم به کشیدن ورو به مادرجان داد زدم:«مامان اینو..مامان اینو...برا مهدی بخریم:)

دیدم یه لحظه رنگ مادر پرید:/ یه دست گرمی هم کت رو از تو دستم کشوند بیرن:/برگشتم یه نگاه به مانکن انداختم دیدم...

یه آقایی داره با یه پوزخند چندش رو لبش نگام میکنه...

این سوتی نبود..فرا سوتی بود :|

پ.ن:«لطفا قبل از اینکه به مانکن های جلو...تو وعقب ویترین کرم بریزین از بی جان بودنش اطمینان خاطر حاصل فرمایید:)

با تشکر:)

امضا:«بهار شرمگین»

۲۵ ۸

im a blog addict:|

شده ام شبیه همان دسته ادمهایی که بقول بزرگترها « اخرش از توی جوب جمعشان میکنند»!!
همان هایی که صورتشان لاغر وپوستشان چسبیده به استخانهایشان عسد:| و همیشه خدا از همان بوهایی میدهند که مادر وقتی برادر از بیرون می اید سعی در یافتنش دارد:| ودر اخر هم بی نتیجه می ماند و شاد میگردد که « بچه م پاکه پاکه:/»
همانهایی که بعضیهایشان را میبندند به تخت ومیگویند: ترک کن!
شده ام شبیه یک معتاد خاک برسری:| معتاد به بلاگ:/ وابسته به مقداری پست که توسط مقداری بلاگر منتشر میشود ... وعجب «بیان» هم خوب ساقی گری میکند!!
دخترکی مچاله شده در لپ تابی که با یک سیم زرد باریک به مودم متصل عسد:)
که اگر بیان گردی خونش کم شود یا بعلت نبود جریان حیاتی نت.. چند ساعتی! نباشد... بیتابانه توی خانه میگردد و هی بهانه میگرد..
یکبار هم با یک سوال به این مضمون: بودن یا نبودن؟..مسئله این است:) سعی داشت با این فضا بای بای نموده.. ولی خب:| این وبلاگ مال مانه..مال خودمانه.. سهم مانه:/ اشیانه مانه:|
اطرافیان دیگر این بدبخت معتاد وابسته را به تخت نمیبندند:| بلکه طی حرکتی ناشیانه این« رابط باریک زرد» را...این رشته ی حیات حقیر را.. پرت میکنند بالای کمدی که اگر صندلی هم بگذارم نمیتوانم بروم درش بیاورم.. واین میشود که به مادر جان میگویم: بریم خونه خاله؟( همینجا در گوشی بگم خونه خاله نت جریان دارد:دی)
+ به مقداری راهکار برای ترک نیازمندم..
باتچکر:))
امضا:بهارِ وابسته:))





۲۴ ۱۴

از رگ گردن بهش نزدیک تر:| از نون شب براش واجب تر:/

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است وبه شکر اندرش مزیدِ نعمت.گر روشنش کنی هر چشمکی که در ابتدا بزند ممدِ حیات است و چون روشنایی اش ثابت گردد... مفرُخ ذات! پس در جریان نت دو نعمت موجود است و برهر نعمتی شکری واجب:))

# چراغ- وسطی-مودم#

امضا: بهارِ شکر گزار:))

شعر نوشت: هستی من ز هستی اوست../ تا هستم وهست دارمش دوست

اهنگ نوشت: بین ما فوق العاده بود...همه چی رک وساده بود:|

+کوهساران مرا پر کن.. ای طنین فراموشی!

# رخت های شسته شده ...

در آغوش میکشند..

افتاب زمستان را!#

+ دروغ ها... طعم خوش نداشته ها را میکشند زیر زبانمان...!

بهار ( ره)


۳۰ ۱۰
بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...