بایگانی آذر ۱۳۹۵ :: بهاری از تبارر بهمن:)

بهاری از تبارر بهمن:)

اینجا بــــــــــــــــهـــار... با عقربه های تقدیر تیک تاک میگوید...!

# گم تا نشود... پیدا نشود!

میبویم... بو امد... از هرسو... های آمد ..هوی آمد!من رفتم«او» امد.. او آمد:))

این « او» خیلی کلمه ی مهمی ست:| همین « او» میتواند برایت یک پرونده سیاه بسازد:/ میتواند تورا متهم کند به خیلی چیز ها!!

یک باور غلطی بین ما ها جا افتاده که اگر فردی.. در نوشته هایش مخاطب سوم شخص مفرد یا همان «او» داشت... یعنی آن « او» حتما جنس مخالف طرف بوده و طرف در فراقش میسوزد واینا! خداوکیلی چند نفر از شوما خواننده های گرامی فکر کردید «او»ــــی که در جمله اول نوشتم شخص خاصی نیست؟ و حتی ممکن عسد« باد» باشد؟! ها:| باد:/  بنظرتون های که میاد بعد هوی میاد بعدش مثلا بهرام و بهادر میاد؟:|| نه دیگه:| باد میاد:)) مدیونید اگه فکر کنید باد صدای های وهوی نمیده..بعد بهادر وبهرام صدا اینا رو میدن:دی!!

« دیروز در مدرسه»:

- بهار این چیه؟

+ چی چیه؟!:|

-همین که نوشتی...« ومن در سکوت وتنهایی به تو می اندیشیدم»...://

+ :|||

- برای کی نوشتی؟

+ هیچی بخدا خانوم...مخاطب نداره اصن:/

- عاره جون خودت..اِی شیطون:|

+نه بابا..داشتم به پروردگار این هستی زیبا می اندیشیدم..به ژون شوما:))

پ.ن: هیچوقت دفترتونو ندید دست معلمتون...حالا هر چقدرم باش راحتید:|| مو رو از ماست میکشه بیرون:/

امضا: بهارِِ او:))

پ.ن: عنوان از ســـــــهراب سپــــــــهری

پ.ن2: بزارید امتحانام شروع شه:)... از دستم راحت میشید.. ^.^

۱۳ ۱۱

are you not alone://

جا داره یه نفس عمیق بکشم بگم: شر علی کم:| خب چیه/ چرا اونجوری نیگا میکنی؟ من ومهدی دوتایی شش ساعت تمام در پی ساکت کردن این عر عرو:| بودیم... اخرشم برادر بزرگ یکی خابوند تو گوش کوچیکه وانداختش تو کوچه:| بوخودا:)) هعی:)) الانم از برادر داری خبری نی:| مادرم طبق معمول یه یادداشت گذاشته رومیز به این مضمون: رسیدی تک بزن:)) مرغ رو گازه...گاز رو پاک کن لدفن:|| یه لواشک گنده م گذاشته بود بغل یادداشت...جای همتون خالی دارم میخورمش:)
عایا فوضولی در دفتر احمقانه های من کار خوبیست؟ ایا سوژه کردنش برای یک عده رفیق شفیق کار خوبیست؟ عایا کار خوبیست برادر جان دفترم را کش رود وبعد بشیند با دوستانش بخاندش وهرهر بخندند؟
منم تو شعراش فوضولی کردم: ( گویا هفته پیش یه شعر گفته که بیت اولش اینه)
مردند عقربه ها بعد رفتنت..
بعد از تو چرا ساعت من کوک نشد؟
امضا: بهار فوضول:)
پ.ن: امروز چون یه از خدا بیخبری فلش اهنگای خانم سرویسمونو دزدیده وما مجبوریم هر روز به رادیو واون یارویی که درباره ی« بهرام چوبین» صوحبت میکنه گوش جان بسپاریم..ایندفه بچه التمممماس کردن بهم که براشون شعر بخونم:)) وقتی هم که رسیدیم اینو گفتم ودرو بستم: خداحافظی یعنی در را باز کنی وچنان کم شوی از این هیاهو که شک کنند به چشمهایشان:)
پ.ن2:امروز مدرسه خیلی بهم حال داد...خیلی ماجراها اتفاق افتاد ولی خب « گاهی سبک نشوی سنگین تری!» منم تو خودم میریزمشون :))
# هستی بود  وزمزمه ای..
لب بود ونیایشی..«من» بود و...«تو»ـــی!
نماز ومحرابی
امضا: بهار نا تنها...!
توضیح نوشت: تنها نیستم خب:| برادر بزرگه پیش مانه :)))
۳ ۵

من اسمان پراز ابرهای دلگیرم.. اگر تو دلخوری از من ..من از خودم سیرم:|

گاهی اوقات... از خودم.. وجودم وبعضی کارهایم ... واقعا خجالت میکشم!

من عهد شکن نبودم ولی!

من فراموشکار نبودم...

شیطان است دیگر:| میرود لای جلدمان دیگر:/

پ.ن: امروز امتحان میان ترم داشتیم...:| هیچی دیگه:/ فقط همون خوندنهای در طول سال وگوش کردنهای سرکلاس به فریادم رسید

* روزگار همیشه یکجور نمی ماند.. خوشی ها میگذر..ناخوشی ها هم!! لذت ببرید وگاهی هم تحمل کنید:)

امضا: پوچ:)))

۱۶

:|

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شراب رابدهید:| شتاب باید کرد:)

اغاااا:| سهراب سپهری هم بعللله:/

پ.ن: میلاد پیامبرمون هم مبارک^_^

پ.ن: همانا از سخت ترین وحرص درار ترین قسمت جشن رفتن... همون مو درست کردنه..اه:| جالب اینجاست بعد مراسم باید همه رو به حالت اول برگردوند:/

امضا:بهارِِِِِِِِِِِِِِِِِِ من چی بپوشم حالا؟:|

۴۰ ۱۴

حسوتی:)

اصن من شانس ندارم:)

اون از اون که صفحه ارای گرامی برا داستانم که کلا شخصیتش پسر بود عکس دختر کشیده بود با پنج کیلومتر دامن:|| بعدم که رفتم شاکی گفتم که اغای سردبیر محترم:) اینجانب اعلام مینمایم تمامی داستانهایم دارای شخصیت اصلی پسر میباشند:/ لدفا مراعات بفرمایید...

بعد ایندفه گرفته به صفحه آرا سفارش کرده اینو کشیده:

بعد منم ذوق مرگ شدم اصن:| بعدم زدم صفحه بعد وا رفتم اصن:|| همه ذوقم خابید یهو:/ چرا این اینقدر خوشگله؟

امضا :بهار حسود!

۱۶ ۱۱

عنزبات:))

میگویم یه کمی زشت نیست که انزبات_ انظبات_ انذباط_ انضبات_ عنزبات_ انظباط ام را دادند 18:|

مادر میگوید برای دختر عار عسد که بشود18:| اما خب من که مثل ان دسته خاله پیرزن های کلاس ننشستم با بغل دستی ام ورور کنم که... ! خب من اصلا بغل دستی نداشتم که:/ میز آخر هم مینشستم... حداقل امسال را آدم شده بودم.. اما چون در روزی از روزها زنگ تفریح را نرفتم بیرون وناظم ان پایین عربده میکشید که: کسی تو کلاسا نباشه... ومن تو کلاس بودم وآمد من را دید... گفت انزباتم را کم میدهد:))

مادر اصلا به نمره هایم نیم نگاهی نکرد وگفت که تا عنزباطم 20 نشود ... بقیه اش بماند حالا:|!!

من هم ازجانب دفاع واینا گفتم: هفتم که شدم17... هشتمم شدم17/5 ... امسالم که...! حالا چهار سال مونده تا عنزباط ادمیزادی:))) حرص نخور مادر جان:))

+ باقری به همه گیر میده که موهات بیرونه... ناخوناتو لاک زدی...ابرو ورداشتی وفلان و دوس پسرت اومده دم مدرسه:||| اونخ بمن میگه: ناخوناتو نجو :/ 

بسلامتی خانم باقری:)))

امضا: بهار بی انظبات بی ادب بی تربیت:)) ( البته بقول خانم ناظم)

بی ربط نوشت: من لیاقت خیلی از نداشته هایم را ندارم!!:)

۱۵ ۸

گیلاد:)

...ها کرد تو هوا... طعنه زد: سردت نیست؟

گیلاد انگار متوجه سوالش نشده جواب داد: کف کفش ام پاره شده! بعید میدانم بتوانم یکی نو اش را بخرم...

نوک دماغ هردویشان از سرما کبود شده بود.

دوباره ها کرد تو هوا.اینبار گیلاد هم ها کرد.هر دو روی خط ریل راه میرفتند.. یکی روی خط اینطرف ریل یکی روی ان یکی. سرما دهانشان راگِل گرفته بود وهیچکدام حال صحبت نداشتند ولی با اینحال سر حرف را باز کرد:« دیشب تو روزنامه خواندم سه نفر از سرما یخ زدند..!»

گیلاد سکوت کرد...

_ نمیترسی همینجا یخ بزنی؟

باز هم گیلاد خودش را زد به کری..

_ انوقت خون ات مثل نوشمک قرمز هایی که غلام علی می آورد دم مدرسه میفروخت یخمکی میشود..

+ زبانت را گاز بگیر!

موزیانه خندید: پس میترسی!

گیلاد اما خواست بحث را عوض کند:« قصه میگویی؟ از همان هایی که توی دفترت داری!»

غصه دار شد واعتراض کرد:« من قصه نمیگویم ..! خاله پیرزن ها مینشینند زیر کرسی و برای نوه هاشان قصه میگویند... من داستان مینویسم!! نویسنده ام!

+ خب حالا! همان.. چه فرقی دارد..

_ حیف امثال تو که قرار است روزی نوشته های مرا بخوانند...

+ اها! فهمیدی دوربینم داغان شد؟...

_ نه... یک شعر بخوانم؟

+ بخوان...

_ شب سرد وبی انتهای زمستان.. قدمهای مردد ولی ناگریزند..

دو خط موازی رسیدن ندارند دوخط موازی فقط هم مسیرند!

... ادامه دارد

پ.ن: قسمتی از داستان « گیلاد»

امضا: بهارِه گیلاد:))

۷ ۳

ایستاده در ژله:))

مثلا شده بودم مسئول غرفه جون خودم:|
بعد امتحان را ایستاده در میان زله ها دادم:/ خب جا نبود دیگه:))بعد شدم امتحان را هفت...از هفت:|
خانم هم دوباره درس داد ویک عالمه سوال گوشتی درآورد از توش...گوشتی که میگویم منظور این عسد جواب حداقل یک پاراگراف پنج خط ست:||
بعد زنگ نمایشگاه خورد و اوار شدیم سمت میزها و زله ها را قاپیدیم ورفتیم کف حیاط نشستیم خوردیم... من هم خدا بسر شاهد تمام زله های مذکور در عکس را هورت کشیدم وبعد فهمیدم 5% الکلی بوده وحالم اصلا خوب نیست ودلم هم درد میکند خب:||
 املا پاتخته ای هم ننوشتم چون دوسه بار نزدیک بود پس بیفتم:)) املا هم شدم نوزده ونیم:| حقم هم هست...چون اصلا نخاندم وحالم هم میزان نبود.. یه چیزی مصرف کرده بودم://
اینهم عکس زله مثلا( همه میگفتند رنگش زرد است اما بجان عمه ی نداشته ام سبز کمرنگ عسد:|)
امضا: بهار نامیزون:|||

۱۴ ۵

اوم نوم^___^

 

دریافت

امضا: بهار خردسال :دی!!!

 

۴ ۴
بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن