تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!


داشتم برای برادر جان قصه ی شنگول منگول میگفتم که رسیدم به اینجا که: قصه ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید:))

برادر اول پوکر فیس وار زل زد بهم وبعد پرسید: کدوم کلاغ؟:||

راست هم میگفت بیچاره! قصه ی ما جز سه تا بز خل ویک گرگ شکمو هیچی دیگه نداشت خب:))

پ.ن: کدوم کلاغ؟

پ.ن: تازه نمیدونید چه حس خرابی بهمون دست میداد وقتی کوچیک بودیم بعد مامان برامون قصه میگفت بعد آخرش که میشد میگفت: بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود... قصه ما دوروغ بود:/

خ_________ب مادر من! چرا دوروغ؟+ بعد توقع داره بچهش که بزرگ شد بشه صادق و راست پندار:/

پ.ن: «افراط» و «تفریط» گند زده به زندگی:/

امضا: بهار قصه گو:)))

Bahar alone^_^ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۲۳:۰۵ ۲۲ ۱۳ ۵۰۲

نظرات (۲۲)

  • زهرا هستم
    پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵ , ۲۳:۱۵
    واقعا دلیلش از این کلاغه به خونش نرسید چی بود :/
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۱۸ آذر ۹۵، ۲۳:۱۷
      نمیدونم:))
      مسئولین پیگیری کنن... بس فکر کردیم مغزمون تاول زد://
  • t w e n t y
    پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵ , ۲۳:۲۲
    چرا واقعا ؟؟ از کجا اومد این کلاغه؟ دوغ و ماست ؟!
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۱۹ آذر ۹۵، ۰۹:۳۰
      مسئولین میگن کلاغه رفته بوده دوغ وماست بگیره:)))
      جل الخالق:||
  • فاطمه نظری
    پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵ , ۲۳:۲۸
    من هم باکلاغ ها موافقم
    آخر قصه هر چه که باشد
    من به خانه برنمی گردم
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۱۹ آذر ۹۵، ۰۹:۳۲
      پس کجا میری؟:||
      برو خونه بده ..زشته دختر بره خونه مردم^_______^
  • محمدرضا عاشوری
    پنجشنبه ۱۸ آذر ۹۵ , ۲۳:۴۴
    منم بچه بودم برام سوال بود که کدوم کلاغو میگن. ولی تو ذهنم یه کلاغ خسته ای رو تصور میکردم که همه دنیا رو پرواز کرده بود ولی خونه ش رو پیدا نمیکرد.
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۱۹ آذر ۹۵، ۰۹:۳۳
      من اینقد خسته بودم معمولا وسط قصه خابم میبرد:))
      باز خوبه شوما فکر میکردین^_____^
  • ناشناس
    جمعه ۱۹ آذر ۹۵ , ۰۰:۰۵
    یعنی اینکه قصه ما با این همه طولانی بودن و زمان زیاد بردن باز هنوز کلاغه به خونش نرسیده . ای نگون بخت کلاغ

    معنیش همینه. تمام حرف نباشه
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۱۹ آذر ۹۵، ۰۹:۳۴
      میدونم کی هستی:|
      الکی نمیخاد ناشناس بزنی:))
      بیا عادی نظر بده ^_____^
      مغرور خان:/
  • مهرآ .ن
    جمعه ۱۹ آذر ۹۵ , ۰۰:۳۱
    من استدلالم این بود که کلاغه نباید به خونش برسه و هی باید داستانای مردم روی زمینو ببینه تا بازم قصه ها ادامه داشته باشن!!!:/
    معلومه خیلی فسفر بیهوده سوزوندم براش؟!:|
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۱۹ آذر ۹۵، ۰۹:۳۵
      خیلیییی:)))
      به مامان که نگفتین اینازو؟؟؟:|  ولی خب بچگیه وهمین ساده گی هاش:))
  • شیکسون (^_^)
    جمعه ۱۹ آذر ۹۵ , ۰۰:۳۴
    از ماست که بر ماست :))
  • مجتبی مطوری
    جمعه ۱۹ آذر ۹۵ , ۰۲:۳۳
    کلاغه خب پیش روباه بود دیگه واس همین به خونش نرسید😂
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۱۹ آذر ۹۵، ۰۹:۳۶
      نه میدونم به خونش نرسیده:))
      مشکل اینه اصن کلاغی تو داستان نبوده که:/ یهو سر از اخر داستان دراورده:))
  • من مُبهم
    جمعه ۱۹ آذر ۹۵ , ۰۷:۵۱
    خخخخخ چه باحال
    ما چه بچه های قانعی بودیم
    البته بلا نسبت شما خنگ
    ما ها از این سوالات نمیپرسیدیم
    کلاغه رو در مغزمون توجیح میکردیم
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۱۹ آذر ۹۵، ۰۹:۳۷
      مذاکره با کلاغ در مغز:| جالبه:))
      من اصلا گوش نمیدادم به قصه :/

  • ببر بنگال
    جمعه ۱۹ آذر ۹۵ , ۱۰:۲۶
    خخخخخخخخ بهار قصه گو :دی
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۱۹ آذر ۹۵، ۱۰:۳۳
      میخای برا شومام قصه بگم؟^____^
  • amirhossein he
    جمعه ۱۹ آذر ۹۵ , ۱۱:۵۰
    بیچاره تر از ما اون کلاغ بلاتکلیفی بود که تا آخر قصه هامون صبر میکرد ولی هیچ وقت راه خودشو پیدا نمیکرد

    حد اقل ما این شانس و داشتیم که قصمون به سر میرسید
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۱۹ آذر ۹۵، ۱۲:۰۰
      دقیقا:)))
      کلاغه خبرچین بیچاره^____^
  • .. mini photographer
    جمعه ۱۹ آذر ۹۵ , ۱۳:۰۳
    بهار قصه گو میشود
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۱۹ آذر ۹۵، ۱۷:۱۷
      قصه گو بود:))
       تازه میخاد بره مسابقه قصه گویی^_____^
  • maryam mj
    جمعه ۱۹ آذر ۹۵ , ۱۴:۵۲
    حالا قراره کی این کلاغه به خونش برسه خدا میدونه :))
    خسته نشد از این همه ولگردی :)) :دیییی
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۱۹ آذر ۹۵، ۱۷:۱۸
      میخاد مارو حرص بده بیکار^____^
  • ف.ع ‏ ‏‏ ‏
    جمعه ۱۹ آذر ۹۵ , ۱۹:۰۳
    اصلا کل پستا یه طرف امضاهات یه طرف D:
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۰ آذر ۹۵، ۰۷:۳۸
      امضا: بهار ذوق مرگ: دیی!
      :)))
  • Haa Med
    جمعه ۱۹ آذر ۹۵ , ۲۲:۵۳
    ما که همش میترسوندنمون. اینکه اگه شب نخوابی نمیدونم جن میاد میبرتت و این چیزا.
    :-))
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۰ آذر ۹۵، ۰۷:۳۹
      خخخخ
      بیچاره:))
      حالا کی واست قصه میگفت؟
  • masi Rika
    شنبه ۲۰ آذر ۹۵ , ۰۰:۰۵
    حرفش کاملن منطقیه!!!:)))))
    اصن مگه چه مسافتی بوده از مبدا تا خونه ی کلاغه؟!که هنوزم نرسیده؟!:|
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۰ آذر ۹۵، ۰۷:۴۰
      پس معلوم میشه کلاغه ذاتش خراب بوده:| معلوم نبوده کجاااااها میره:))))))
  • آقاگل ‌‌‌‌
    شنبه ۲۰ آذر ۹۵ , ۲۲:۵۰
    خونه کلاغا چند وقته بسته است!(وبلاگ متر!) طبیعیه که به خونشون نرسن.حداقل این چن وقت.
    • author avatar
      Bahar alone^_^
      ۲۱ آذر ۹۵، ۰۹:۱۲
      فکر کنم ریختن رو بوم وب شوما:))
      چون متر اونجاست^___^
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.

بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن


نویسندگان