بهاری از تبارر بهمن:)

بهاری از تبارر بهمن:)

یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!

می روم ز دیده ها نهان شوم.

زن عمو پشت تلفن:
+ بهارک چیکار میکنه؟
:/
مامانم (گوشی به گوش): بهار انقدر بدش میاد اینطوری صداش کنن.میگه آدمای بیشعور(با تشدید) اینجوری صداش میکنن.
:|
مادر من آخه میخوای به جاریت فحش بدی چرا منو وارد این جریانات خاله زنکی میکی؟:/
امضا:«بهارک»
۲۳ ۹

قضاوتم نکن!

خسته ام از چیزی که میخواهی باشم.

من خودم را همینطوری بیشتر دوست دارم!

من بدی هایم را دوست دارم چون بخشی از من اند!

این اشکالی دارد؟!تظاهر کردن دردناک ترین نسخه ای بود که میتوانستی برایم بپیچانی.مرا بگذار تا در بدی هایم غرق باشم.رهایم کن تا به بد بودن ادامه دهم...انقدری که تو بشوی آدم خوبه ماجرا!

اینطوری ناچار نیستم تا همه ی زندگی ام را صرف کاری کنم که نمیخواهم و نمیتوانم.قضاوتم نکن.تو که میدانی وجدانم بیدار است!

و درست بعد از هر غلطی که میکنم بر میخیزد وهوار میکشد.برایم گردن کلفت میکند.تک تک صحنه های خبط م را می آورد جلو چشمهایم.تو خودت را خسته نکن!او مرا قضاوت میکند!

گاهی غریبه ها خوب متوجه ات میشوند.چون از دور نظاره ات میکنند.

بقول یک غریبه:اهمیت دادن داره تورو نابود میکنه!

Chees for english Queez:|

امضا:«بهار اصلاح نشو!»

۳۳ ۱۱

سرزمین بوران؛)))

زندگی توی روستا به مدت نیم ماه،طبیعتا باید خیلی خوشایند باشه
پ.ن:«نیستم.و این نبودن همزمان شده با خواستنم!؛)»
امضا:بهاری که میرود...
پ.ن۲:دوتا طایفه بزرگ تو این روستاست که یا موهاشون طلاعیه چشاشون سبزه،یا موهاشون طلاعیه چشاشون آبیه:||


۶

دکتر هاید درون

تلاشهای بی ثمر ام برای خویشتن شناسی تنها یک حقیقت تلخ را کف دستانم گذاشت.و من ماندم تا انتخاب کنم که میخواهم با آن کنار بیایم یا برآن غلبه کنم.

با آن چشمهای مرموز که خباثت در عنبیه اش می لولید بهم نگاه کرد و نعره کشید که بد بودن را دوست دارد.ثابت کرد که از بدجنس بودن لذت می برد.شهوت را می پرستد و خشونت را تحسین می کند.

من اینها را میدیدم وتنم به رعشه می افتاد.چرا که او،همان"خود" من بود...

همان بخش تاریک وجود من..همان بخشی که همه ی ما داریم وانکار کردنش مضحک است.

گفت دانایی که گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر*

هر شخص همانطور که دست راست وچپ دارد،شخصیت بد وخوب هم دارد واین دو دقیقا در کنار هم در وجودت نهفته اند.و این تویی که تصمیم میگیری که با کدام کنار بیایی و از کدام بهره ببری!

هر که گرگش را در اندازد به خاک،

رفته رفته میشود انسان پاک

وآن که از گرگش خورد هر دم شکست،

گر چه انسان می نماید،گرگ هست*



هیچ کجای بدن ما دکمه ای بنام badوgoodوجود ندارد که لازم باشد فشارشان دهی.

تو گاهی فقط چشمهایت را میبندی و میخواهی که بخش متروک وجودت آزاد شود.

وآن که با گرگش مدارا میکند

خلق وخوی گرگ پیدا می کند*

و این دکتر هاید فرصت طلب از قفس بیرون میجهد و طناب میپیچد دور جکیل وآنقدری فشارش میدهد تا خون بالا بیاورد وبا صدای خورد شدن استخوانهایش حال میکند.

مردمان گر یکدگر را میدرند

گرگهاشان رهنما ورهبرند*

وحالا این وظیفه ماست که قبل از هر کاری یک چراغ قوه برداریم و بیفتیم به جان خودمان وآنقدری بکاویم تا بخش تاریک وجودمان را پیدا کنیم و بعد یاد بگیریم که چگونه کنترلش کنیم .چیزی بنام بدی مطلق یا خوبی مطلق صحت ندارد.

همانطور که ما هم به دست چپ نیاز داریم و هم دست راست!

گرگهاهمراه وانسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟*

*:فردون مشیری.

۲۱ ۱۵

ترس از چیزی که ناچار است و میدانی بس است!

یاد تو اگرچه بهترین سرود زندگی ام بود اما بهای نواختنش آنچنان گران تمام شد که داوطلبانه میدان را بدرود گفتم وبرای بار دوم تنهایی ام را به آغوش کشیدم!

آن هنگام که دریافتم با تو بودن وتورا خواستن ذهنم را از خودم دریغ میسازد و تورا نیز حیف!

مصلحت،بدترین تصمیمی ست که میشد گرفت!

ما هردو برای هم زهریم و من برای تو بیشتر!

امضا:بهار مصلحت اندیش زهرمار.

پ.ن:اسکرین شات از گوشی خودم نیست!من تلگرام ندارم:دی(اشاره به علامت تلگرام بالای صفحه:/)

۲۱ ۱۰

از نوع وبلاگی!

یه نوع چشم و هم چشمی هم اومده به سبک بلاگ!
_ قالب وبلاگتو از کجا گرفتی؟:///
پ.ن:مصداق بارز "لباستو از کجا گرفتی؟"
امضا:"بهاری چنین حسود!
۲۱ ۸

Burn it down(نابودش کن!)

اینجا
۵ ۱

عقربه های پر برکت

هر جوری دارم حساب میکنم میبینم هنوز خیلی تا افطار مونده:|

امضا:شیره ی معده ی بهار.

پ.ن:شکم پرست نباشیم!:|

۱۷ ۱۰

You realize you've lost your self

دست بیدادگر تقدیر مرا میدواند بدنبال هیچ!

مغز نحیفم را در پی حل معمای تاریکی،در کنج این خانه ی خاک گرفته به هیجان وا میدارد! آنگاه که دیگر برگی روی درختان نفس نمیکشد.و رفتگری پیر با جاروی دسته بلندش جنازه های پاییز رنگ رابدنبال خود روی آسفالت کهنه خیابان میسابد وبا هر حرکت صدایش تا مرکزی ترین نقطه ی سلولهای مغزم فرو میرود واین آشفتگی تهوع آور را تشدید می بخشد.

از آن وجود پر اشتیاق،تنها یک فصل باقی مانده.با تمام عصر های ابری اش!

انگشتم همراه میشود با رد اشکها روی گونه ام.و کنجکاو است بداند به کجا خاتمه میابد این جاده ی نمک زار؟ ودر آخر..نگاه روی زمین ثابت میماند...

اشکها روی زمین میچکند؟○_°

حتی سهم من نیست آن قطره اشکی که درد ناشی از روح له شده ام بوجودش آورده!

یک عمر کلاه سرم رفته بود که فکر میکردم بدترین اتفاق ممکن،تنها شدن بواسطه ی اطرافیانم بوده...

بدترین احساس  لحظه ای شکل میگیرد که متوجه میشوی خودت،خودت را رها کرده ای و تنها گذاشتی تا برای همیشه حیران بماند!

شاید وقتی مرم یک نفر تفاوت بخرج دهد و بجای تاریخ تولد وعلت مرگ،روی سنگ قبر بنویسد:او خودش را گم  کرده بود.

۱۵ ۱۱

thats it

he is a dark is part of you!part.. we are have

**

_ چرا نمیذاری مردم چهره خوبتو ببینن؟

+چون وقتی آدما خوبی ببینن انتظار خوبی هم دارن..ومن نمیخوام زندگیم رو براساس انتظارات آدمای دیگه بنا کنم:|

۲۴
بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن