بهاری از تبارر بهمن:)

بهاری از تبارر بهمن:)

یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!

عارضووو

شصخا صب که از خاب پاچدم، عارزو کردم ایییی کاچ مرده بودم!

عمزا:بحار خافالوو

۱۰

من رأی نمیدم!

بنده امسال هم تصمیم گرفتم مثل چهار قبل وچهار سال قبل اون چهار سال ،رأی ندم!

عاجزم ازینکه با سیم ظرفشویی بیفتم به جون انگشت رنگیم !

پ.ن:«منم به نوبه خودم ترحم میکنم نسبت به اون جوان۱۸ساله ای که برای کاندیدای رئیس جمهوری خودی نشون داده بود!سلام عقده ای!:|»

امضا«بهاری که نمیخاهد ونمیتواند رأی بدهد»

۱۵ ۸

رجای واهی:|

شما هم مثل من  شده  هر چند وقت یکبار.. اسم خودتان را تو گوگل سرچ کنید به امید اینکه انقدری مشهور شده باشید که صفحه ای باز شود با مضمون: بهار خادمی در فلان شهر و در خانواده ای مذهبی بدنیا امد. وی نخستین داستانهایش را در مجله فلان به چاپ رسانید. و جایزه فلان را دریافت کرد( مثلا عکس خودم پایینش باشه) از اثار  او: فلان و فلان وبهمان.:|

اما همچین چیزی هیچوقت به واقعیت نپیوست وهر دفعه یک صفحه ی شرم آور می آمد که نوشته بود: بهار خادمی بازیگر ضد انقلابی:///

اینم از عکسش:)

+ امضا: این بهار خادمی.. نه اون!

۲۴ ۱۵

یا محمد(ص)!🕌

عید مبعث شدیدا مبارک:))

۲۲

ال کلاسیکو:/

قبل از اینکه من بفهمم ال کلاسیکو اصن ینی چه! داداش کوشولو رو بردیم یه آرایشگاه که اسمش ال کلاسیکو بود !

+بنده ،هر موقع اسم ال کلاسیکو رو میشنوم یاد کله داداشم میوفتم:|


۲۵

:l



بعضی از بچه ها انقدر مظلوم ان! کله شون رو یقه شون ول شده انگار!خودشون خبر ندارن چقدر  از پشت گردن منظره جذابی رو برای پس گردنی زدن ایجاد میکنن!


یا مثلا وقتی که یه مونث افاده ای، موهاشو هزار تا پیچ داده و دور سرش چرخونده و از لا به لاش  مو ریخته بیرون و آخر کار به  یه گیره فلزی مشکی کوچیک وظریف سپردتشون،آدم دلش قنج(غنج؟:|) میره که بهش نزدیک بشه و اون گیره هه رو بکشه بیرون!والاه که صحنه ی قابل توجهی رو ایجاد میکنه!


+دوچرخه ای با سرعت اومد و خورد به سرویس مون و دقیقا بعد از اینکه سه ثانیه تو هوا بال بال زد  چند متر اونطرف تر پوکید:/


شخصا نتونستم انسانیتمو حفظ کنم و خنده م هویدا شد!


عاخه من اندر عمر پونزده سال ام هیچ وقت ندیده بودم انسان هم  پرواز کنه:|

×من دلم یه دوستی میخاد که وقتی بهش تخمه تعارف میکنم یه مشت پر برداره و هیچ هم نگه:«نه مرسی!صورتم جوش میزنه!»


+شخصا رمز گوشی یکی از اطرافیان رو عوض کردم و البته! مبلغ قابل توجهی هم از طریق دادن رمز جدید دریافت کردم!:/


امضا:« سودجو»


۱۳ ۶

وژدان درد:¶

داشتم فکر میکردم که خوشم می آمد یک هیولای گنده می آمد از موهایم میگرفت وپرتم میکرد تو قفس شیشه ای وبعد هر دو روز یک بار یه تکه کاهوی پلاسیده میچپاند تو خرخر ه ام؟

هر موقع هم که از کنار قفس ام رد میشد بهم میگفت:«چندش چسبوک:/»

تازه اسمم را هم میگذاشت اسلو!:¶

+الان معلوم نیست اسلو کدام گوری دارد میخزد!

لای علف ها؟ روی جاده خاکی؟

#حیوان_ها_را_ به _حال_خودشان_رها_کنیم.

پ.ن:«اسلو رفت همانجایی که جایش بود!»

امضا:«بهار در فراقش:))»

۵ ۶

•____•


حالتی بین گریه و خنده، بین خوابیدن و نخوابیدن
مثل یک مرد خسته ی جنگی با تمام وجود جنگیدن

حالتی منقلب بدون وضو، بی سلوک و سُجود و سجاده
مایعی لای مردمک هایت مثل بغضی که سالها مانده

حاشیه میروی نمیدانی که بگویی چقدر دلتنگی
مثل بازیکنی که مصدوم است، میدوی گاه و گاه می لنگی

بی هوا عشق میزند به سرت، حال خوبی شبیه آزادی...
مثل وقتی که حُکمت اعدام است، و بگویند دیگر آزادی!

ارتباطی عجیب میبینی بین چشمان او و لبخندت
از سر کوچه تا که رد بشود، ناگهان اُفت میکند قندت!

تحت تاثیر یک غزل هستی یک غزل مال فاضل نظری...
انقدر گریه پشت گریه شدی، که نمیماند از غزل اثری!

میروی روی بالکن تنها، تو و آن کِنت های منفورت
مثل یک خوب ِ قهرمان در فیلم، که به بدها نمیرسد زورت

متوجه نمیشوی که چقدر، در بزنگاهِ "من شدن" هستی...
خواستی تا دوباره توبه کنی، بشوی آنچه واقعا هستی
 
خیره بر آلبوم قدیمیتان، و تلقی واژه ی تنها....
مثلا فکر کن که با چشمت، عکس سلفی بگیری از دنیا!

میکِشی درد با تمام وجود، درد این خنده های زورکیَت
میشوی حبس ِبی ملاقاتی، تو و آزادی یواشکیَت

و دلت تنگ میشود به صداش، و زبانی که بعد از این لال است
نصفه شب زنگ میزنی اما، یک فلسطین برایت اشغال است
 
تا که خالی شدی از این احساس، زندگی ات عجیب و مبهم شد
تا که تهران شنید راز تورا، برج میلاد تا کمر خم شد!

نه تو تقصیر داری و نه خدا، بحث شعر و ترانه و سخن است...
تو برو لای یک قصیده بخواب. مشکل از عاشقانه های من است...

محمد مهدی متقی نژاد

۶

×___×

+دم غروب،میان حضور خسته اشیا...

نگاه منتظری حجم وقت را میدید!

#امروز_جمعه.

اللهم عجل لولیک الفرج:))


۱۷

از معرکه ها دور ودرمهلکه ها ایمن!

هنوز خیلی از ابعاد شخصیتی ام کشف نشده بود!

هنوز آنقدری خودم را بلد نبودم!خودشناسی براستی برای تنبلی مثل من سخت بود!همینطور زمان بر و طالب صبر!

این شد که کلا" بیخیال خودم،رفتم سراغ آدمای اطرافم وشروع کردم به معاشرت!:/

دنبال یکی بودم که مرا بفهمد:|توقع داشتم!در حالی که  خودم،خودم را نمیفهمیدم و کوچکترین شناختی از خودم نداشتم!

حدس میزدم!(ازینکارها خوشم می اومد) شخصیت اطرافیانم را حدس میزدم و تصور میکردم..انهم براساس ظاهرشان!

قطعا آن کت قهوه ایه شخصیتی شخیص داشت:||!!

مسلما همان چشم آبیه،قلبی صاف داشت!(اینهارا من میگفتم و براساس همین ها جلو میرفتم!)

حسابی در سرنوشت ام دخیل شده بودم.

خودم انتخاب میکردم چه کسی باید وارد زندگی ام شود!خودم مشخص میکردم که فلانی باید در قلبش را برایم باز بگذارد:/

تیرهام به هدف نمیخورد!:/

هر روز تهی تر میشدم.کم کم داشت حالم از زندگی بهم میخورد!

به آدمهای اطرافم توجه نمیکردم!صرفا احترام و توجهی را که نثارم میکردند میپرستیدم:/

همانموقع بود که فهمیدم،من یک خودخواه ام!

عجیب بود... من یک خودخواه خودنشناخته بود!خودم را میخواستم اما تلاشی برای کشف خودم نمیکردم!

این دو صفت،باعث شد «بیخود»شوم!

بتدریج راه ام را عوض کردم..(اعتقادی به معجزه و آدم شدن ۲۴ساعته ندارم)

دوسال طول کشید ..شاید هم فراتر از آن!

به زندگی شادم مشغول شدم.افسار سرنوشت را رها کردم تا در فرصت مناسب با میل خودش بسمتم بیاید!

زندگی الآنم، خیلی هم خوب هست!

دارم خودم را میشناسم!والحق که من عجب جانوری ام:دی

امضا:«بهار خود شناس»


۸
بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن