بهاری از تبارر بهمن:)

بهاری از تبارر بهمن:)

اینجا بــــــــــــــــهـــار... با عقربه های تقدیر تیک تاک میگوید...!

تک وتنها سفری روبه نهایت باشی...

اینبار هم تقصیر آب وهوا نیست!

اینبار فقط میخواهم«بی صدا» روحم را در جسم دار بزنم!

میخواهم روح کشی کنم!

اینبار هنوز نصف «خود»لعنتی ام کار میکند...

ایندفعه،تمام عکس های گالری ام را حذف کردم...همه وهمه شان را...

همه آهنگ های موسیقی را دیلیت کردم

فقط«away»مانده...

یک آهنگ اشنا که نمیدانم چطوری سر از پوشه ی موسیقیهایم در آورده!مثل یک آلزایمری دارم به مخ ام فشار می آورم ببینم میتوانم بفهمم کی و از کجا این اهنگ لعنتیه دل نواز را دانلود کردم؟:|

وایمیستم روبه روی آیینه...این اواخر نگرانی ام وتردید هایم جان دوباره گرفتند که نکند«موهایم دارند تیره میشوند!»هی پایین موهایم را کنار ریشه موهایم میگذارم و هی نگاهش میکنم...

مادر میگوید فرقی نکرده...

فلانی میگوید تیره شده!

:/

این اواخر دور هرچی دوست ورفیق هست را خط قرمز کشیدم...

من را چه به رفاقت؟

حتی وقتی بعد از پنج ماه سرو کله اش پیدا شد...دیگر قلبم هری نریخت پایین!

در خانه ماندن را ترجیح میدهم به بیرون رفتن!

بیشترر اوقات هم میروم بالا وخودم را با کتاب مشغول میکنم...

این یک هفته بگذرد...

زندگی جدیدی را شروع میکنم...یک زندگی نو!

باید همه چیز را خنثی کنم...باید خوب تنها باشم..تا بتوانم انتخاب کنم...

چطوری میخواهم زندگی کنم؟!!

امضا:«بهار غوطه ور

۲ ۴

!

یک تو وسط زندگی ام گم شده است!

امضا:«بهار نصفه نیمه:D»

۱۰

مرا بپوش... به تو می آیم!

صبح همونطور که خانم ناظم خبر شکستن پای مستخدم مدرسه رو داد... به این نتیجه رسیدم..: بابا دمت گرم دختر! چقدر تو محبوبیت داری!! نگاه کن! از بین سیصد تا دختر یه نفرم نیست که بشه دوست تو!( بماند اینکه بعضیا اسمشون فقط دوسته:|)

+ نمیدونم کجای اینکه جارو وخاک انداز دستت بگیری و کلاسو محض رضای خدا!! تمیز کنی.. عار محسوب میشه..که بعضی از بچه ها با جمع کردن صورت وهزاران ادا وشکلک از این امر خیر دوری میکنن:|

++ فقط یادتون باشه..خواستید کسی ازتون عکس بگیره..دوربینو ندید دست یه دختر خاله ی خل صفت که وقتی تعادلتون بهم خورده ودارید میخورید زمین ازتون عکس بگیره...اینجوری:

امضا: بهارِ نامتعادل!

۲۳ ۹

پس عشق به حرف آمد،ساعت دهنش را بست!...تقویم به دست خویش،بند کفنش رابست:/

دو روز پیش به اصرار یکی از دوستان،مجبور به خوندن یه رمان رمانتیک(»_«)شدم..

اما خب اونقدرام رمانتیک نبود..به حدی که خورده اعصابی رو هم که داشتم له کرد:دی

داستان درباره ازدواج اجباری یه دختر وپسر وبعد اذیت وآزارهای پسر وهمش دعوا ودعوا!بعد از یه مدتی که این دوتا داشتن عاشق هم میشدن خانواده ها بنا بر علتی مجبورشون میکنن از هم جدابشن://این دوتام مثه دیوونه ها مخالفت میکنن..اما خب! پسر توی راه دادگاه با کامیون تصادف میکنه و... پنج ماه میره تو کما:|

اولین باری بود ازین نوع رمانهای آبکی با نویسنده ای گمنام و آبکی تر:/ میخوندم وقطعا آخرین بار هم بود!

شاید الان که بخام حرفمو بزنم یکی از اون عقبا در بیاد که:«بشین سرجات بچه!»

اما شاید اگه ما بچه ها از حالا یه شب قشنگ مینشستیم با خودمون منطقی حرف میزدیم شاید دیگه اینقدر شکست و ترک واینا رو قلبمون خودنمایی نمیکرد..اگه میفهمیدیم که «عشق»حق همه نیست!که اول باید ببینیم طاقت دوری وجدایی رو داریم...بعد راه به راه عاشق شیم!اصلا عاشق شدن اشتباهه!عشق آدمارو کور میکنه..عقلشونو از بین میبره..عشق به همون سرعتی که بوجود میاد تبدیل به نفرت میشه... قشنگ تر اینه که همدیگرو «دوست داشته»باشیم- چه جنس موافق ویا مخالف-

دوست داشتن اثرش به این زودیا از بین نمیره!دوست داشتن به ما این اجازه رو میده با چشم باز واز روی عقل ومنطق بهترین دوستا و آدما رو انتخاب کنیم...:))

+این رمانهای رمانتیک جوری عشق رو ترویج کردن که حتما باید با کله بری تو شکم طرف بعد سرتو بلند کنی بگی«ببخشید»بعد طرف پوزخند بزنه و رد شه!،تا عشق شروع شه://

++علاقه هیچوقت نمیتونه تو نگاه اول بوجود بیاد!پس لدفا در نگاه اول(از روی ظاهر در واقع)علاقه مند نشید

مرسی اه:))

امضا:«بهار علاقه شناس!:دی»


۲۲ ۹

آمنوا..:)

یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا آمِنُوا»!!

نه سالم که شد مادرم زل زد تو چشمهایم وگفت:«از حالا به بعد تو بتکلیف رسیدی!»

من آنوقت ها حتی نمیدانستم«مکلف شدن»در معنای لغوی یعنی چه که بخواهم انجامش هم بدهم!

حتی وقتی بدنیا آمدم توی گوش چپم اذان وتو آن یکی اقامه گفتند..بعد هم خاله خانوم بغلم کرد ویک گاز سفت از بازویم گرفت×_×

من فقط از روی وظیفه صبح وظهر وشب نماز خواندم...

گاهی هم از روی شیطنت موهایم از مقنعه ام بیرون امد:/

+امیدوارم موفق شوم «ایمان بیاورم!»

امضا:«بهار »

+ایمان نمی آورید؟


۲۱ ۷

کوچه!

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبرهم..

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو،اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

پ.ن:«بی تو زندگی میگذرد ..عمر هم میگذرد،برو بدرک:¶

امضا:«بهارسیاسفید»

۲۱ ۱۱

کارنامه:|

تنها دانش آموزی بودم که خودم کارنامه مو گرفتم...حس مهم بودن بهم دست داد اصن:دی
دارم به این فکر میکنم چرا ورزش بهم کم داد که معدلمو بشم ۱۹/۷۹:|
:))
امضا:«بهار شاگرد تنبل»
#کتابخونه.
۳۱ ۱۳

شهید:)

سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۶۹
وَلا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحیاءٌ عِندَ رَبِّهِم یُرزَقونَ﴿۱۶۹﴾
(ای پیامبر!) هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زنده‌اند، و نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند.

۱۱ ۱۴

یک حرف زشت!

یک حرف زشت درگوشم زد:«امیدوارم هزار سال عمر کنی جوون!»

(خودم را تصور میکنم با قدی خمیده،پوستی چروکیده وموهایی سپید!دارم دندانهای مصنوعی ام را توی لیوان آب می اندازم!)

امضا:«مامان بزرگ بهار:دی»

۲۳ ۱۵

حق!

حرف حق را داد بزن‌...حتی به قیمت پاره شدن حنجره ات!

امضا:«بهار بی حنجره:دی»

۱۷
بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن