بهاری از تبارر بهمن:)

بهاری از تبارر بهمن:)

یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!

بالاخره:))

بالاخره با مدادم آشتی کردم :)

امضا:بهار

۹ ۸

:|

دیشب طی تماسی تلفنانه،مادر خطاب به برادر _از همان پشت،انگشت اشاره را تکان داد _:«سر ساعت دوازده خونه ای:|»

یعنی...:|

برادر داشت برایم توضیح میداد که مطمئن بوده یک ساعت پیش ساعت یازده بوده ولی نمیداند که چرا همینک_که ساعت۱بود_دوازده نیست://

+واقعا چرا دوتا جوون معصوم رو وارد این جریانات کثیف میکنید؟!

امضا:«بهار تیک تاک:/»

۱۲ ۹

این قافله ی عمر عجب میگذرد!!


 دشت همچون پر پروانه پر از نقش و نگار!

:))

امضا:«بهاری در دشت»

۱۱ ۷

سازت را با بهار کوک کن:))

حالا گیرم که زمین یک دورش را دور خانوم روشن گشت:|

چ فرقی بحال من و تو دارد؟هنوز هم که من همانم....همان!

تو هم...

هع

حالا گیرم که هفت تا «سین»شد پنج تا...

اصلا عید چ اهمیتی دارد جز «بهار»؟!

جز سبز شدن شکوفه روی درخت توت توی حیاط...جز رقص ستاره ها دور ماه...جز لبخند بانوی باد:)

اینبار باید ذهن هارا شست...چشمهارا باز کرد..«بهار»را دید...حس کرد..بو کرد ،لمس کرد!

باید ماضی را ریخت توی فاظلاب:|

باید.. نو شد!نو از لحاظ روحی...نو از لحاظ قلبی...لباس هم باید خرید...جیبهای پدر هارا هم میتوان در پس پله های پاساژ سوراخ نمود...اما قلب چرکین را نمیتوان با پیرهن نو پوشاند...

باید بخشید... آنهایی که با آبرویت بازی کردند وحتی تهمت هم زدند..باید بخشید ودر آن واحد فراموششان کرد:)

گاهی باید «لبخند »زد..

«بهار»که آمد ،دیگر نمیشود در را به رویش بست..که باید پرده هارا پاره کرد ،پنجره ها را شکست،در هارا باز گذاشت،دست در دست بانوی باد رهسپار جاده ای  شد که افتاب از لابه لای درختان توسکا،بپاشد به پهنایش.‌‌..

بهار که آمد،باید«بهاری»شد...

:)))

امضا:«بهاری که بهاری میشود»!

پ.ن:«من سازی ندارم که با بهار کوک کنم... در عوض ،قلبم را کوک میکنم!»


این اهنگ بنظرم خیلی به بهار میومد:))



۲۹ ۱۱

در استانه ی نو شدن سال!

اینهمه هم بد گفتند از ۹۵بیچاره..بچه ام کز کرده گوشه اتاق...سرش را گرفته بین دستهایش...دارد اشک میریزد..دارد های های گریه میکند...مینالد:«همه دوست دارند زودتر تمام شوم بروم...همه میخواهند زودتر بمیرم..همه میگویند من بد بودم!»

نودو پنج ،طفلکی دارد نفسهای اخر را میکشد... انوقت بعضی ها اظهار نظر میکنند:«اخیش...داره میره!»

بچه دارد حسابی غصه میخورد..زیر چشمهاش گود افتاده...دارد از حسودی میترکد!‌

بعضی ها یادشان رفته چ روزهای قشنگی با هاش داشتند...یادشان رفته چه لبخندها که برلبهاشان آورده!:|

همه،همه ی اینهارا یادشان رفته...

۹۵،خیلی خوب بود...گرچه تمام شد!!

۱۲ ۱۰

مثلا راس ساعت ۲۱



۲۲ ۱۴

مادر:)

در گلستان ادب اموزگارم مادر است

بعد رب العالمین پروردگارم مادر است

من که شاگرد دبیرستان عشق مادرم

اولین معشوق من در روزگار مادر است

امضا:«دخترت،بهار»


۱۰

بن بست

آدمها یکبار برای همیشه از چشم می افتند!

+حرف،رفتار،نگاه،لبخند ویا هرچیز دیگه که از طرف شخصی دریافت کردید،فقط مختص به همون لحظه ست... نباید باهاشون یک عمر زندگی کرد..جوری که صاحبشون همون آدم قبلیه!!

++همانا از سخت ترین ماموریت های بشر، درست شناختن آدمهای اطرفشه:)

امضا:«بهار حالا»

۱۶

:)))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ترق ،توروق،ترقه!

دقت کردین قیافه ی پسرا چقدر ترسناک تر وموذی تر بنظر میومد امروز؟!!

به همشون میومد که یهو یه سیگارت بندازن جلو پات وجیم شن:|

امضا:«بهار سوری:دی»

۱۴ ۱۰
بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن