بهاری از تبارر بهمن:)

یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!

بهاری از تبارر بهمن:)


یک تکه آدم در ماضی نامطلوبش غوطه ور است!


بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن

محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۳۰ شهریور ۹۶، ۱۰:۳۹ - آرزو ﴿ッ﴾
    بلی! :)
  • ۲۹ شهریور ۹۶، ۱۸:۳۱ - زارعی
    زیبا...
نویسندگان
  • ۱۱
  • ۰

یک روز صبح مادرم بزور از رختخواب کشیدم بیرون همان مانتو شلوار سرهم صورتی با یک مقنعه سفید اتو کشیده بهم پوشاند وبعد از هزار قربان صدقه رفتن فرستادم که بروم یک جایی بنام مردسه...تا خاندن ونوشتن یاد بگیرم!

وقتی رسیدم مدرسه دیدم که ای وای!چرا همه ی بچه ها لباسهایشان دقیقا عین مال من هست؟؟حالا برگشتنه که مامان دنبالم می آید چطوری مرا بین اینهمه بچه که«لباسهایشان دقیقا عین مال من است»تشخیص دهد؟

یک خورده که گگذشت یک خانومی آمد وهمه را پشت سرهم کردوفرستاد توی یک اتاق که بهش میگفتند:«کلاس!»البته که خیلی هم بیریخت واز مد افتاده وبی کلاس بود:/

بعد مجبورمان کردند بنشینیم روی یک صندلی هایی که خیلی سفت وتنگ بودند...من میخاستم مقنعه ام را دربیاورم چون کله ام داشت زیرش می گندید ولی خانوم معلم چپ چپ نگاهم کرد ویکی از بچه ها هم بهم خندید...من هم برایش زبان درآوردم ولی معلم عصبانی شد وگفت:«برو دفتر!»

من نفهمیدم که چطوری بروم«توی دفتر»!

از کلاس بیرون رفتم...یک پیرزنی را دیدم که. داشت از درد کمرش مینالید .بهش گفتم:«میدانی چطوری میشودد رفت توی دفتر؟!»اوهم با دستش به در اتاقی اشاره کرد...من نمیدانم کجای آن اتاق شبیه دفتر بود://

گذشت ویکماه از مدرسه رفتنم میگذشت ومعلم هر روز بهمان خاندن نوشتن یاد می داد..یعنی سعی میکرد که یاد بدهد چون من هیچی نمیفهمیدم...بعد معلم اه میکشید ومادرم را میخاست...مادرم هم که می آمد بدروغ بهش میگفت:«من اینجا انگار برای بچه شما گل لگد میکنم!»

ای اوف بر دروغگویان:|

پ.ن:«خاطرات یک کلاس اولی:))»

امضا:«بهار اول»

  • ۹۵/۱۰/۲۶
  • Bahar alone^_^

نظرات (۱)

خخخخخخخ
Bahar alone^_^:
:)))

تازه یادم رفت بگم...نون پنیرشم یادش رفته بوده ببره باخودش؛)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.