بایگانی آبان ۱۳۹۵ :: بهاری از تبارر بهمن:)

بهاری از تبارر بهمن:)

اینجا بــــــــــــــــهـــار... با عقربه های تقدیر تیک تاک میگوید...!

چهلم...

شاید بهترین اتفاق زندگیم بود... پارسال مرداد رفتم کربلا!! وقتی اومدیم ایران بشدت خیال میکردم دوباره میریم...اما فقط خیال میکردم!!

امسال هم بنا بدلایلی طلبیده نشدم...شاید بار گناهانم زیاد تر شده بود!...شاید هم لیاقتش رو نداشتم... بعد خیلی بدم میاد ازین قولهای بچه گانه ای که با اون میخان در دهنت رو ببندند:«حالا سال دیگه ایشالا!»

پیاده روی ...واینکه هدفت امام حسین باشه خیلی لذت بخشه!

اما حالا...

پیاده روی..۵کیلومتری!حرم تا حرم.. برپاست!با این تفاوت که هدفت امام زمانه:))

پ.ن:«اگ این بارون لعنتی بزاره...میریم پیاده روی پابرهنه... اگرم لج کنه وهی بباره..شاید اصلا نریم:((

امضا:«بهار پیاده»

۱۲ ۱۲

بچه ها را کتک نزنید...

خیلی اعصابم ریخت بهم...چرا عاخه؟؟ پدر جان؟؟؟ چرا میزنی خب؟؟؟ اون بچه غرور داره..اشتباه کرده فدای سرت:/// چرا میزنی تو صورتش؟؟ چرا جلو دوستاش خورد وخارش میکنی؟؟ بعد میخوای بشه « انسان موفق» بعد میخوای باهات روراست باشه بزرگ شد؟؟؟ بعد میخوای عقده ای نشه؟؟؟فکر میکنی« تربیت» تو « کتک» خلاصه شده؟؟؟ میخوای ادمش کنی هااا؟؟تو اول برو خودتو آدم کن... لا ادم!!!

پ.ن: خاهشا اگ پدر ومادر شدید... به هیچ وجه بچه هاتونو کتک نزنید...

۳۱ ۱۱

شاید حکمتی بوده!!!

امروز معلم قرآن ازم پرسید: تو اینهمه کتاب میخونی چطور به درسات میرسی؟؟

من: اصن درس نمیخونم:|||

خانوم معاون عین خر ازم کار میکشه... هی میگه برای پسرم انشا بنویس.. خیلی دلم میخواد بپرسم ...پسرتون دست نداره؟؟چلاغه؟؟ 

یه بار گفتم باز هم میگم!!! بمن اعتباری نیست... یه وخ دیدی لالوهای انشا شماره م دادم:|||

حالا که فکر میکنم میبینم ... خانوم مشاورا هم همچین بد نیستنا!! مثلا میشه به بهونه ی وقت مشاور واینا از کلاس جیم بشی بری تو حیاط  تمرین هندبال هفتمی هارو تماشا کنی...تازه بادم میاد:))) 

مستخدم مدرسه مون...خونه شون تو حیاط مدرسه ست.. بعد داشتن نذری میپختن... سر امتحان اینقد بوی آش میومد... غرق در بوی آش ودست وپنجه نرم کردن با سوالات علوم بودیم که یهو یه مرده داد زد: هوووووو ممد!!! اون کاسه هارو ور دار بیار بینیم... (با لهجه قمی) بماند دیگه جو امتحان ریخت بهم....

ایا فضولی کردن کار خوبیست؟؟؟ بهلههههه.

همینطوری که داشتم دفتر خانم معاون( که داده بود انشا بنویسم توش) ورق میزدم ...چشمم افتاد به لیست بچه های بی بضاعت... اصلا باورم نمیشد!!! خیلیاشونو میشناختم و نمیدونستم بی بضاعتن...وپدر ندارن:||| حالم گرفته شد خفن://

* شاید جمعا دو- سه ساعت سر کلاس بودم رسما:|||

کاملا بی ربط نوشت: زندگی برق نگاهیست که در خاطره ها می ماند:))

من ومامانم دیشب:

+ پاشو جاتو بنداز بگیر بخاب ...

_ باعشه :| وایستا مادر جان:)...( درحال نوشتن مقش)

(نیم ساعت بعد...)

+ پاشوووو نصفه شبه...زودددباش!

_الان سر شبه...ایششش:|

+ هفت ساعت از غروب گذشته:/

_ زمانهای قدیم مردم هزار سال عمر میکردن...

( گویا دیالوگ اخری بسبب خاب آلودگی حقیر بوده...)

عنوان: شاید حکمتی بوده که نشده برم اربعین کربلا...هعیییی...

امضا:« بهار جا مانده از قافله »

۶ ۴

آی بچه های باهوش... لامپ اضافی خاموش:||

خب وقتی میبینید چراغ وبم روشنه... نزارین روشن بمونه...خاموشش کنین...برق هدر میره... اینده بچه هاتون در خطره:|||

رفتن یا نرفتن؟؟؟ مسئله این است!!!

میخواهیم برویم پارک...مردد ام در رفتن.. برایم فرقی ندارد که بروم یانه.. چون به هرحال بهم خوش میگذرد.چ در خانه.چ بیرون از ان!!اما برای تنوع هم که شده میخواهم بروم... بلکه بادی به کله ام بخورد.البته اگر روسری وکلاه بگذارد!!نمیخواهم کتاب درسی ام را باخودم ببرم... مزخرف است توی پارک بنشینی ودرس بخوانی!«ناطور دشت» را میبرم.فعلا که نه فصلش را خاندم... الحق که جز قلم وسبک نگارشش همه چیزش چرت وبیخود است!!مخصوصا محتوایش!!دارم سعی میکنم بعضی کلمات زننده وزشتش را بروی خودم نیاورم وسانسورش کنم.ولی هرچه داستان جلوتر میرود اوضاع جدا خراب تر میشود... باز به همان « پسران دوزخ!!»

اوه پسر.تاحالا رفتگر درگیر ندیده بودم که دیدم...با ان لباس نارنجی اش!!! جارو راتکیه داده به بازوانش وزلیده به صفحه ی گوشی... نامرد پوزخند هم میزند:|||واقعا مورد نادری بود!!

+ توی اتوبوس نشسته ام..سرم را میچسبانم به شیشه ی سرد اتوبوس وخیابان هارا نگاه میکنم.. چقدر بیخود!!! همه جا سوت وکور است!! معلوم نیست ملت کجا رفته اند؟؟؟ تنها یک مشت دختر الاف دارند توی خیابان ول میگردند ولش باتزی درمیاورند.. میرسیم به پارک!!هنوز پیاده نشده اتوبوس راه می افتد.. نزدیک بود علی برود زیر چرخ اتوبوس...!!مادر حسابی جوشی میشود...این روزها خیلی هوایمان را دارد!

میروم طرف یک صندلی خالی... جز صدای کلاغ هیچ صدایی نمی اید... پارک بدجور ساکت است!!

کتابم را درمی اورم وشروع میکنم به خاندن... مادر میگوید:« خوب جایی را گیر اوردی برای خاندن!!!

پ.ن:« یه لیمو شیرین هرچقدرم که تلخ بشه... بازم لیمو شیرینه:)))

امضا:«بهار بی ربط»

۲۶ ۳

ناطور دشت:||+ برادر+ پست جدید...

باور کنید به قصد شیمی خاندن پخش شده بودم طبقه ی بالا ویک دایره ی بزرگ دور خودم کتاب چیده بودم که مثلا« خیلی سرم میشه و خیلی درس دارم واین حرفا...»

هیچکس هم حواسش بمن نبود...خاله جان که با سرعت نور و اعصابی خورد داشت پای تلفن نمیدانم کدام بیچاره ای را به چار میخ میکشید...مادر هم که داشت کتری سوخته را میسابید...همان کتری ای که نیم ساعت پیش یادم رفته بود زیرش را خاموش کنم وتمام تنه اش سیاه شده بود...

شاید تنها دلیلش این بود که از حواسپرتی اطرافیان سو استفاده کردم وکم کم از دایره ی کتاب هایم خزیدم بیرون وناخود اگاه کشیده شدم طرف «همان میز چوبی» و نشستم پشتش... چشمم هم اتفاقی افتاد به کتاب« ناطور دشت» که نمیدانم برادر جان آنرا از کدامین یک از دوستهایش گرفته بود که بخواند ونیمه نخوانده ولش کرده بود رفته بودمثلا کربلا!!! یادم  رفت بهش بگویم «التماس دعا»!!! من همیشه یواشکی کتابهای برادرم را میخانم... او هیچ خوشش نمی آید کسی بیاید وقایمکی وهمزمان با او کتابش را بخاند... او میخواهد چیزهایی بداند که من ندانم!!و اینطوری بزرگ بودنش را بکشد برخم!!! ولی من همیشه میخوانم... و همیشه هم نمیتوانم تمامش کنم... چرا که یکروز می آیم میبینم برادر کتاب را برده به صاحبش پس داده... ومن می مانم وپایانی ناپایان از داستان در ذهنم!! مادرم میگوید:نخوان!! مناسب سنت نیست...راست هم میگوید..بعضی اوقات بی پرده مینویسند توی اینجور کتابها...ولی که چه؟؟ بالاخره که هجده سالم میشود:||| بعد من معتقدم آدم باید دلش پاک باشد...این چیزها بهانه ست:)))

کتابی که ایندفعه افتاده توی چنگم اسمش« ناطور دشت» هست... خوشم می آید از کارهای پسره...فعلا که طی یک ربع سه فصلش را خاندم:|پسره یکجورهایی زیادی بیخیال هست... و دقیقا خیلی خیلی بیخیال!!! همه ش هم رفوزه شده توی درس هایش:))) حالا میفهمم چرا برادر درس نمیخواند:/ خب اینجور کتابها روی مخش اثر گذاشته:| برادر هم مثل من وقتی کتاب میخاند یک ورق میگذارد لایش وکلماتی را که نمیفهد هوار میکند انجا...روی ورق!!! بعد هم معنیهایش را روبه رویش مینویسد:)))برادر من شاید در کل شبانه روز فقط بهم سلام کند... البته من نمیگذارم سر بحث راباهام باز کند ها!!! پررو میشود:))) من نه شماره ی برادرم را دارم ونه ایمیل اش را:/// خیلی دلم میخواهد پیج اینستاش را پیدا کنم و کلی یک دهه هفتادی خسته را بگذارم سر کار وخرکیف شوم... من هیچوقت رفیق های برادرم راندیدم:||| فقط یکبار تلفنی با یکی شان حرفیدم که فکر نکنم چندان خوب بوده باشد وبه دلش نشسته باشد:|||

_ الو...بفرمایید!

+ شما؟

_ بله؟

+ شما؟

_ چیییی؟

+ گفتم شما؟

_خب اول شما؟

+نه شما؟

_ خب شما زنگ زدید!!!

+ نه شما اول زنگ زدید!!

_ چییییی؟ برو بابا...روانی:|

وبعد قطع کردم... و وقتی هم که برادر امد وگفت: دوست من زنگ نزد احیانا؟؟؟ فهمیدم چ گندی زدم:|| بعد یکی نبود به برادر بگوید...چرا با تلفن خانه زنگ میزنی به رفیقهایت وبعد میگذاری میروی؟؟؟

امضا:« بهار ناطور»

>>> واقعا میترسم پست جدید بگذارم... شاید خل شدم.. شاید هم خل بودم:|| دلم نمیخواهد الکی ستاره ام را روشن کنم...خب برق هدر میرود... گناه دارد بجان شوما!!!

از دیشب تاحالا.. زندگی ام قندی شده... شاید بخاطر بلعیدن انهمه حجم شکلات وقند باچایی باشد ولی احتمال هم دارد بخاطر کتاب باشد:)) دوباره طبقه ی بالا همان افتاب پهن شده وسط قالی گل گلی مان وحس خوبی میدهد بهم... برادر هیچوقت با این چیزها حال نمیکند.. برای او همین که چراغ های مودمش روشن باشد ونت اش شارژ ..کافی است!! ولی برای من چرا! حالم را زیر ورو میکند... انرژی را میریزد تو وجودم.. واین میشود که اکثر اوقات کیفم کوک میباشد:| وخوشحالم... اگر هم حالم گرفته شود... گرفته میشود ها!!! طوری که با چاه باز کن واینا.. نمیشود بازش کرد:))ولی سعی میکنم بخندم:))) بلد نیستم قهر کنم...ولی برادر جان خبره ست در این زمینه ها!!! قهر که میکند میاید طبقه بالا در را هم میبندد تا سه چهار روز!! حرف هم نمیزند.. بعد من جرعت نمیکنم بیایم بالا.... مودم را هم خاموش میکند که بسوزیم:|| شاید این تفاوت ها ریشه در اختلاف سنی زیادمان باشد.. خب هفت سال کم نیست! ولی من میدانم برادر یک مدلی هست!! ربطی به اختلاف سنی واینا..ندارد!!وگرنه من ودایی ام ده سال تفاوت داریم باهم ولی مثل دوتا رفیق میمانیم برای هم... شده ساعتها باهم حرف بزنیم و کلی بخندیم...

امضا:« بهار خوشحال»

۱۴ ۴

بر لبم کس خنده ای هرگز مدید الا مگر/درمیان گریه بر احوال خود خندیده ام!

ساعت عشق به سرمیکوبد

که زمان رفت ونیامد یارت!

گفتمش ساعت دیوانه بخواب

تا نگاهم ندهد آزارت!

امضا:«بهار خابالو--__--»

۱۴ ۳

ادامه ی دیشب^_^+ عکس شیشه نهفته در پاشنه پام:||||

از دیشب تا خود صبح دست  حقیر در تشت آب تشریف داشتن:| گرچه این دردا دیگ عادی شده برام:)) دیگه  ننالیدم بابت دندون درد و سوختگی مچ دست و زخم پاشنه پام:))دیگه این چ*یز ناله ها خز شدن:/ دیگه دلم به عسل خوردن نمیره^_^ چطولی عسل بخورم وختی روی دست سوختم عسل مالیدم بعدتیکه ای از شیشه ی ظرف عسل دوروز تو پام بود؟!!ویزویزیای عزیز رو اعصابتون مسلط باشین^_^ شاید با پادرمیونیه نون وکره فرآورده تونو بدم پایین:))ولی شاید!! 

+ما یک عدد چوپان داریم^_^ همون اول سال که قدم نهاد بدرون کلاس گفت:«من خواجوی ام:/ خ-واو-الف-جیم-واو-ی!!»و تاکید بسیار فرمودن روی اون«واو»اولی:)))بعد ایشون کیفشون که کیف نیست:| جعبه کمکهای اولیه ست^_^ جلسه گذشته که یکی از بچه ها علائمی از آنفلانزا رو در تن لش-ش...ملاحظه فرموده بود خانوم خ واجوی  یه قرص سرماخوردگی بهش داد:))) تازه کرم وماسک و قرصهای دیگه هم موجود بود تو کیفش!!خودم دیدم:// یه چسب زخمم تو جیب کوچیکه ش جاسازی کرده بود برای مواقع حاد°_° امروزم که دست منو دید یه پمادی بهم داد که بمالم روش...البته من چون از منبع واسم پماده مطلع نبودم سریع با دستمال پاکش کردم:// صدیقان باشعور امروز تمایل شدیدی به گرفتن وکشیدن مچ سوخته بنده داشتن که خب چون خجالت نکشن بروشون نیاوردم... باقری هم...گویا امروز..آه م..همان اشکهای ریخته شده ام در کنج زیرزمین مدرسه... گریبان گیرش شده...چرا که امروز نبود://مدرسه نبود!! مریض شده بود بشدت•_•

حاج اقا امروز یه حرفی زد!!!

+شماها تلاش میکنید تا وقتی بزرگ شدید یه چیزی بشید...البته الانم چیز هستید:| 

+شنیدم خانم مدیر داشت به همکارش میگفت:«این حاج آقای خیلی روی اعصابه...» والا حاج اغا بیش از ده متر با خانوم مدیر فاصله داشت://رو جانمازشم نشسته بود نه رو اعصاب خانوم:| (خانوم مدیر ما با خالی بندی کیف میکنه اصن!)

×امشب میخوام برم پیش خاله م!تنهاست:)))اغاشون تشریف ندارن(تازه عقد کرده^_^) باشد تا با دوربینش کلی عکس بگیرم:)))

امضا:«بهار عکاس»


*شاید یکمی غیر عادی باشه... ولی من عکس گرفتم^_^ از اون تیکه شیشه ای که تو پام بود:| ونگهشم داشتم...

خودم را خواهم کشت...اگر زندگی به همین سادگی از کنارم بگذرد... خودم را دار خواهم زد!!

۱۴ ۴

برود بچسبد به منتهی الیه غربی پست قبلی‌....+درد نوشت:///

نرفتم اردو:///

گفتم من منت باقریو نمیکشم... عوضش سه تا زنگ تو زیر زمین تنها ولو بودم .... زنگ اخرم دوستم اومدو از تنهایی درم آورد...منم براش انشایی که در وصف باقری نوشته بودم وخوندم وکلی خندیدیم:)))اصن دلم خنک شد^_^ بعدم رفتیم بالا ومن یکی یکی ادای معلما رو در آوردم وبچه ها هم وسط کلاس دلشونو گرفته بودن و سعی میکردن نترکن:))) خیلیم بهم خوش گذشت://

پ.ن:«براش توضیح دادم که من سه روزه مامانمو ندیدم.. دیشب تازه وقت کردم بهش بگم که میخوان ببرن بوستان نرگس... بعد خیلیا بودن که با من رضایتنامه و پول آوردن وقبول کرد... اونوقت بمن میگه:«نمیخوام تو یکی رو ببرم..»منم گفتم «چ بهتر!فدای سرم:/!» میدونم شنیدد°_^

خدا ادمو محتاج بعضیا نکنه...آمین!!

امضا:«بهار باقری ؛))»

+مچ دست ام سوخته...اینم از شانس قهوه ای ما:)) 

میگم چرا پاشنه پام همینجوری تیر میکشه://نگو یه تیکه شیشه هنوز مونده بوده تو زخمم...گرچه درش آوردم ولی.... این ماه صفر کی تموم میشه؟!!

۱۴ ۵

میخواهم بگویم هر آنچه چرک شده در گلویم..+ عکس:)))

احمقانه ی شماره71

جهت تخلیه یک مشت درددل تاریخ گذشته در ژرفای وجودم  ...مجوزی دارم«عنوان گونه»شاید بتوان اسمش را «سو استفاده»دانست...بله!میخواهم از سنگر«احمقانه های بایدی»برای خانه تکانی دلم استفاده کنم...میخواهم بگویم هر آنچه چرک شده در گلویم...میخواهم داد بزنم:«اشکهایم دیگر خشک شده اند واز دست این بغض لعنتی..گلویم درد میکند!میخواهم سکوت کنم.خسته شده ام(ناامید نه!!)میخواهم کمی بنشینم.خودم را بکشم کنار ولم دهم روی صندلی ذخیره ها!!ونگاه کنم بازی تقدیر را در زمین زندگی..که چگونه روزهارا جلو میبرد وگل میزند.!میخواهم خودم را بکشم کنار تا دنیا نفسی آسوده بکشد...دلم میخواهد اصلا دیگر ننویسم.وتنها «سه نقطه بگذارم تا بی نهایت..

امضا«بهار...»

احمقانه شماره75:

بعضی ها مثل جنابf مینالند از تنهاییشان.. بعضی هامثلBکه حقیر باشد،بیزارند از شلوغی و«نفس کش»های اطرافشان...بعضی ها مثل جنابfفراری اند از از تنهایی وبعضی ها مثل من تنهایی شان را عاشقانه دوست دارند..بعضی ها به هر قیمتی میخواهند تنها نباشند وکسانی هم مثل من تن به هم صحبتی وهم نشینی با هر بنی بشری را نمیدهند و«منفرد بودن»را میچربانند به انها...بعضیها روزشان شب نمیشود اگر با اکیپشان ول نگردند ونبینتشان...معدود افرادی مثل من،به دوستش میگوید:«تنهام بزار!»اکثرا سرکلاس کنار دوستان ورفیقهایشان می چپند ودوست دارندبنشینند ردیف های وسط یا نیمکتهای جلوی کلاس!ولی یکی هم مثل من پناه میبرد به میز آخری...(عکسشو میزارم براتون؛)).. ونمیگذارد هیچکس بیاید بشود«بغل دستی»اش!معمولا همه بچه ها خرکیف میشوند از اینکه والدینشان پول توجیبی بیشتری حواله شان کند...ولی یک لجبازی مثل من وقتی میخواهد برود مدرسه..‌..پول ورضایت نامه ای را که مادرش داده میگذارد کنار یک یادداشت روی اپن ،به این مضمون:«نمیخوام!»

+شاید حالا بفهمید چرا اسمم را گذاشتمbahar alone!!

  پ.ن:اما شاید ایندفعه برخلاف دفعه قبل بروم اردو وتنهایی یا بروم روی یک صندلی گوشه کافی شاپ لم دهم و نوشمک بخورم یا قهوه!اما نوشمک بیشتر میچسبد!!!شاید هم بروم روی چمن های پارک ولو شوم و کتاب«پسران دوزخ»را تمام کنم! شاید هم یک دوچرخه کرایه کنم و تو پیست دوچرخه سواری هی تچرخ بزنم!!!ولی شاید!!

پ.ن:«کتاب پسران دوزخ خیلیییی قشنگه^_^ درباره ی داعشی ها وعقایدشونه...

امضا:«bahar alone»

احمقانه شماره69:

+آبی نفتی دقیقا چ رنگیه؟!!

+یه رنگ زشت:|

من°_°

مامانم^_^

پ.ن:«هر سوالی دارید بیاید از مامی من بپرسید:)))

امضا:«بهار خالی»

پ.ن: اینم از وبلاگ مکتوب من...یا به اصطلاح همون دفتر«احمقانه های بایدی...»


۲۱ ۲

احمقانه ی شماره۷۸:تجربه جدید+چند دوجین پی نوشت ناقابل^_^

خیلی لذت داشت^_^اصن خر کیف شدم:/ صفرم بشم میخندم:|

تا حالا معلمتون تعدادی سوال براتون گلچین کرده بعد گفته باشه :«یکی از سوالا اضافیه..هرکدومو دلتون خواست روش خط بزنید^_^بعد انگار یه جعبه شیرینی رنگارنگ گرفته باشن جلوت هی این پا اون پا میکردم که کدومو خط بزنم://لامصب همشم قابل خطط زدن بود:)) اونموقع بود آرزو کردم که لااقل میگفت دوتاشو خط بزنین تا تصمیم گیری اسان تر مینمود! اخرشم هیچ کدومو خط نزدم://

پ.ن:«تو راه برگشت سرویسمون بهم گفت(اشاره به یه پسره درازززز با۲/۱۰سانت قد)که این نردبونه همسایه تونه؟!!

+شعر گفتید^_^ نه دوست همسایه مونه://»

پ.ن۲:«تا رسیدم خونه با شتاب ودوان دوان رفتیم دندونپزشکی:))))دوباره لب پاره پاره و همون دختره ی خل که به اصطلاح پرستار لقب گرفته°_°

پ.ن۳:«

+ببخشید خانوم...

-بله؟

+(یه لبخند ملیح و نگاه خیره )درو باز میکنید برام؟!

-مگه خودتون دست ندارید؟(با اخم)

+دارم ولی...(با چشم اشاره به سینی چایی تو دستش)

درو باز کردم...

+مرسی گلم°_°

-چیزی فرمودین؟!!

+(برگشت) ممنون.

-اهان:///

*فکر کنم ۲۷-۲۸ سالش بود. *

تورو خدا اقایون یکم از خودتون تحویل بگیرین:////

پ.ن:«بهار دردناک»

۱۰ ۴
بهار امده اما هوا هوای تو نیست. مرا ببخش اگر این وب برای تو نیست!!

از بهشت آمده ام میل جهنم دارم

من سرمازده آغوش تورا کم دارم



رسم بخشیدن فردوس به گندم زاری

یادگار از پدرم حضرت آدم دارم



تا تو و شهر شما عشق فقط کافی نیست

من در این معرکه جز عشق ،خدا هم دارم



از صدای قدمت شهر به هم میریزد

رقص پا کن هوس زلزله ی بم دارم



گرچه محروم شدن قاعده ی تحریم است

من ولی بر لب تو حق مسلم دارم ...
***
من به دستان خودم گورِ خودم را کندم

به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن

و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان

به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز

هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده

به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز

به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد

به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم

به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن